
برای دریافت عکس فوق با کیفیت بالاتر اینجا کلیک کنید
وبلاگ خورشید حق عید سعید فطر را خدمت مولی معظم حضرت حاج دکتر نور علی تابنده مجذوب علیشاه ارواحنا فداه ، مشایخ بزرگوار ایشان، عزیزان ایمانی و مسلمین جهان تبریک عرض مینماید
خورشید حق |
|

برای دریافت عکس فوق با کیفیت بالاتر اینجا کلیک کنید
وبلاگ خورشید حق عید سعید فطر را خدمت مولی معظم حضرت حاج دکتر نور علی تابنده مجذوب علیشاه ارواحنا فداه ، مشایخ بزرگوار ایشان، عزیزان ایمانی و مسلمین جهان تبریک عرض مینماید
(قسمت دوم مصاحبه با حمید رضا مرادی از مدیران سایت مجذوبان نور)
س : علل ایجاد بحران درحوزه های سیاسی و اجتماعی کشورازجمله برخورد با دراویش چیست ؟
ج : عدم اجرای دقیق قانون اساسی و خلاء ها و ابهامات موجود در اصول آن ، تبعیض های ناروا در قوانین ، تنگ نظری و اعمال سلایق شخصی در اجرای قانون توسط مجریان امر، تحجرو جمود فکری در ساختار فرهنگی جامعه ، وجود نیروهای فراقانونی وذی نفوذ در ارکان قدرت و نهادهای موازی با حاکمیت، مشکلات عدیده و ناهماهنگی در برنامه ریزی های اقتصادی ،فرهنگی و سیاسی از جمله علل ایجاد بحران در عرصه های اجتماعی و سیاسی است.
ادامه متن در ادامه مطلب . . .
به گزارش خبرنگار سایت مجذوبان نور ، روز گذشته حسین سلطاندوست یکی از دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی ساکن بیدخت ، دار فانی را وداع گفته و صبح امروز، یکشنبه 15 شهریورماه 1388 در گورستان جعفر آباد بخاک سپرده شد . نکته حائزاهمیت آن بود که یک مینی بوس از نیروهای لباس شخصی و چند تن از پرستل نیروی انتظامی از صبح امروز و از ابتدا تا پایان به خاکسپاری متوفی ، مراسم را زیر نظر و در کنترل کامل داشتند .
در ادامه این خبر آمده است : بنا به اظهار مطلعین و شاهدان عینی ، صبح امروز ماموران کلانتری مرکزی بیدخت به منزل متوفی مراجعه و از خانواده وی جهت عدم دفن، در مزار سلطانی بیدخت، تعهد می گیرند .

سلوك عرفانى در دوره مدرن(بخش دوّم)
گفتگو با جناب آقاى حاج دكتر نورعلى تابنده (مجذوبعليشاه) ***
14 ـ چقدر مشكلات و معضلات اقتصادى و اجتماعى مىتواند دخالت داشته باشد در عدم دائمالذكر بودن؟ يعنى اگر اگر كسى نيّتش اين باشد كه حتّى در كارهاى ظاهرىاش مثل سر كلاس درس رفتن، خدا را درنظر داشته باشد، آيا اين مىتواند ذكر باشد؟ آيا اگر كارهاى دنيايى را به نيّت خدايى انجام دهيم مىتوانيم اسمش را ذكر بگذاريم؟
بله، اين عبادت و ذكر است براى اينكه هر كارى كه براى خدا مىكند به ياد خدا است منتها نه ذكر بهمعناى خاصّ آن. او در آنصورت هر كارى كه بكند ياد خداست.
15 ـ پس مىتوانيم بگوييم آن دستور سلوكى كه داده مىشود، درواقع تمرينى است براى اينكه سالك در همهحال به ياد خدا باشد ولى آن وضعيّت در حالت عادى ممكن نيست امّا مىتواند مثل تمرين مقدّماتى باشد كه به يك ورزشكار مىدهند تا آن ورزش خاص را انجام دهد.
آن دستور سلوكى مثل تمرين و ورزشى است كه يك ورزشكار انجام مىدهد ولى آن تمرين هدف نيست، بلكه ورزش و تمرين مىكند كه عضلاتش قوى شود تا مثلاً بتواند بدود، پس صرفا قوى شدن عضلات هدف نيست امّا اگر عضلات قوى شود به چه درد مىخورد؟ براى اينكه بتواند بدود. دستوراتى هم كه به سالك مىدهند براى اين است كه عضلاتش قوى شود و بدود تا به مقصد رسد.
16 ـ مشهور است كه شيخ جنيد بغدادى در تعريف تصوّف گفته: تصوّف تصحيح خيال است. نسبت خيال با ذكر و فكر چيست؟
ذكر چيزى است كه از اوّل ارادى است و از طريق ذكر، خيال را با اراده مىبريم به سوى خداوند، منتها نه بهمعناى موهوم خيال. خيال يعنى تصوّر چيزى كه وجود ندارد و ما يا علاقمنديم به وجودش يا مىترسيم از وجودش، اين خيال است. ولى وقتى خيال را تبديل كنيم به ذكر خداوند يعنى متوجّه چيزى كه وجود دارد و ترس هم ندارد، مىشويم. اين تصحيح خيال است. يعنى خيال را از موهومات متوجّه كنيم به واجبالوجود، اين همان تصحيح خيال است.
17 ـ آيا تصحيح خيال فقط با ذكر ميسّر مىشود؟
ذكر براى تمركز فكر و خيال است نسبت به خداوند. امّا كسانى هم هستند كه ذكر ندارند مثلاً اسحاق نيوتن كه وقتى سيب از درخت افتاد فكر كرد و پى به قانون جاذبه برد درصورتىكه من و شما و اجداد ما هم خيلى مىديدند كه سيب مىافتاد ولى پى به قانون جاذبه نبردند، امّا چون نيوتن تمركزش روى اين مسائل بود، آن تمركز و آن معنى موردتوجّه او، اين فكر را به او القاء كرد، ولى ما در عرفان مىگوييم كه خداوند اين فكر را بر ما القاء مىكند. منتها نيوتن، خدايى كه خودش آفريده بود كه خيال باشد، به او موضوع جاذبه را القاء كرد به همين دليل ممكن است كه در آينده نظريه جاذبه نيوتن رد بشود كما اينكه برخى معتقدند جاذبه وجود ندارد بلكه دافعه است به اين معنى كه زمين و ماه نسبت به هم دافعه دارند و مىخواهند همديگر را دور كنند ولى به دافعه خورشيد برمىخورد و زمين اين وسط مىماند لذا مىگويند جاذبه وجود ندارد و قانون جاذبه معنى ندارد. حالا ما كارى نداريم كه آيا جاذبه وجود دارد يا ندارد ولى ما مىگوييم چون نيوتن تمركزش روى اين موضوع بود و آن معناى مورد توجّهش، خداى او بود، همان خداى خودش قانون جاذبه را به او القاء كرد.
18 ـ آيا مراقبه به سبكى كه مثلاً در يوگا گفته مىشود يا الآن در مديتيشن (meditation) مىگويند در تصحيح خيال مؤثّر است؟
بله منتها آنها يك چيز موهومى را به عنوان خدا درنظر مىگيرند. ولى ما همهچيز را با يك نخ به خدا وصل مىكنيم يعنى به آن واجب الوجودى كه اصل و علّت همهچيز است. البتّه برخى از فلاسفه در وجود اصل علّيت ايراد گرفتهاند و مىگويند مثلاً اينكه آب در صد درجه به جوش مىآيد يا اگر اينطور بشود فلان واقعه اتّفاق مىافتد؛ مىگويند اينطور نيست كه يك رابطه عِلّى ميان آنها باشد، بلكه چون اين دو واقعه چند بار در كنار هم اتّفاق افتاده، لذا شما هم بهدليل عادت گفتهايد كه اين، علّت آن است يا مثلاً اينكه گفته مىشود عسل و خربزه را با هم نخوريد، مىگويند چون دو سه بار عسل و خربزه را با هم خوردهايد و اشكالاتى جسمانى براى شما به وجود آمده است، بنابراين گفتهاند خوردن آنها با هم بد است ولى شايد دفعه بعد كه با هم خورده شوند، اين موضوع اتّفاق نيفتد. سوفسطائيان قديم نيز به طريقى ديگر منكر اصل علّيت بودند.
البتّه مولوى مىگويد:
از سببسازىاش من شيدايىام
از سبب سوزىاش سوفسطايىام(1)
درواقع او همه اين حرفها را كنار مىزند و مىگويد نه اسباب هستند و نه نيستند و اصلاً به من ربطى ندارد، من فقط يك سبب كه همان خداوند است، مىشناسم.
19 ـ سؤال بعدى درباره آن چيزى است كه الآن تحت عنوان تكثّر اديان (pluralism) مطرح است و راجع به حقّانيّت و باطلبودنش حكم مىكنند. از طرف ديگر مىتوان اين سؤال را در عرفان باتوجّه به اينكه در عالم اسلام، طريقههاى متعدّد عرفانى وجود دارد، مطرح كرد چرا كه آن مبحث قضاوت راجع به اديان در مورد طريقههاى عرفانى هم مطرح مىباشد به اين معنى كه كسانىكه در طريقههاى ديگرى هستند و يا حتّى عرفاى بزرگى كه در اديان مختلف بودهاند وقتى مطالب و سخنان آنان را مىخوانيم احساس مىكنيم سخن آنان بهگونهاى است كه بسيار شبيه يافتهها و مطالبى است كه عرفاى اسلام گفتهاند، حال با اين اوصاف، مىتوان قائل به حقّانيّت آنها نيز شد يا خير؟
در قرآن راجع به اديان، بهطور كلّى چندين آيه وجود دارد، از جمله در سوره حجّ مىفرمايد: اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَالَّذينَ هادُوا وَالصّابِئينَ وَالنَّصارى وَالْمَجُوسَ وَ الَّذينَ اَشْرَكُوا اِنَّ اللّه يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ(2)، يعنى خداوند ميان مؤمنين و يهوديان و صابئين و نصارا و مجوس و آنان كه مشرك شدهاند، در روز قيامت حكم مىكند. به اين معنى كه صفهاى آنان را در روز قيامت جدا مىكند. صف مؤمنين يا مسلمين، صف يهود و نصارا و صابئين و صف ديگر، صف مشركين است و در جاى ديگر مىفرمايد: اِنَّ الَّذينَ امَنُوا والَّذينَ هادُوا والنَّصارى والصابِئينَ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا فَلَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ(3)، يعنى اگر معتقدين به اديان الهى ديگر ايمان و عمل صالح داشته باشند مثاب هستند. البتّه وقتى مىگويد يهود يا نصارا و... ايمان داشته باشند منظور ايمان به اسلام نيست، بلكه اگر ايمان به اصول دين خود كه همان توحيد، نبوّت و معاد است داشته باشند و عمل صالح انجام دهند، مثاب خواهند بود. ولى در مورد عمل صالح مىگويند يكى از اعمال صالح و اهمّ آن بررسى و تشخيص اين است كه كدام دين نسبت به ساير اديان برتر است مثلاً شخص يهودى بايد به اندازه اطّلاعات خودش بررسى كند كه آيا دين يهود برتر است يا اسلام و اگر به اين نتيجه رسيد كه دين يهود برتر است، چنانچه به همان اصول دينى خود ايمان داشت و عمل صالح بهجا آورد مثاب است.
امّا علّت تكثّر سلاسل مختلف فقرا و اينكه چرا سلاسل متعدّد عرفانى ايجاد شد، اين است كه چون امام(ع) يا قطبى يا بزرگى مثلاً در عربستان و عراق بود و يك شيخى هم مثل خواجه عبداللّه انصارى در هرات بود كه بُعد مسافت ميان اين دو بسيار بود ــ چنانكه قبلاً هم گفتهام در آن زمان كه حضرت صالحعليشاه از بيدخت به مكّه رفتند و برگشتند يازده ماه طول كشيد ــ لذا وقتى امام يا قطب، شيخى را مثلاً در هرات تعيين مىفرمود به دليل فاصله بسيار به آن شيخ دستور مىداد كه تو براى بعد از خودت هم جانشينى تعيين كن و او اينكار را مىكرد و بعد از او هم گاهى تعيين جانشينى ادامه پيدا مىكرد لذا به همين ترتيب از آنها سلسلههاى متعدّد جارى مىشد كه البتّه بعضى از اين سلاسل كاملاً مشخّص است كه قطع شدهاند.
امّا در مورد اختلاف در روش و رفتار سلاسل مختلف كه هر كدام بهنحوى بوده است، دلايلى مختلفى است. فرض كنيد در خراسان و نيشابور و آنطرفها كه بارندگى و نعمت فراوان بوده است، به سخاوت توجّه داشتند و به آن تكّيه مىكردند ولى در عربستان كه بارندگى كم بوده است سخاوت ارزش ديگرى داشته است، همينطور ساير صفات در نقاط مختلف مشخّصههاى مختلفى داشتهاند، لذا رفتار و سلوك درويشى هم متناسب با مقتضاى محيط و منطبق با آن بوده است چنانكه حضرت صالحعليشاه داستانى را در مورد على(ع) و ابوبكر و عمر تعريف مىكردند كه اينها در يك سفرى با هم بودند و يك شب هر سه آنها محتلم شدند، وقتى براى نماز بيدار شدند، چون آب كافى براى غسل نبود و هنوز حكمى راجع به تيمّم نازل نشده بود، يكى گفت چون نمىشود غسل كرد، بنابراين نمىتوان نماز خواند و او نخواند. ديگرى گفت چون نمىشود غسل كرد بايد تمام بدن را به خاك ماليد، لذا در خاك غلتيد، امّا على(ع) تيمّم كرد و نماز خواند. بعد پيغمبر(ص) هم روش على را تأييد كردند و سپس آيه تيمّم نازل شد كه: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيدا طَـيِّبا فَامْسَحوا بِوُجُوهِكُمْ وَ اَيْديكُمْ(4)، يعنى هنگامى كه آب نيافتيد با خاك پاكى تيمّم كنيد و صورت و دستهايتان را با آن خاك مسح كنيد. منظور اين است كه ايشان مىفرمودند در محيط عربستان به دليل كمبود آب، مسلمانان مجبور بودند كه با يك كوزه كوچك آب كه ابريق مىگويند ــ و ما به لهجه محلّى بريق مىگوييم ــ خودشان را بشويند تا ازاله نجاست شود و از آن آب هم براى رفع تشنگى مىخوردند و هم با آن وضو مىگرفتند. امّا كسانى كه در كنار دريا هستند به دليل وفور آب، اينگونه عمل نمىكنند. بنابراين برخى از اين تفاوت در روشها مربوط مىشود به امكاناتى كه خداوند در اختيار بندگانش قرار داده است و الاّ همه يكى هستند چون اصل عرفان در همه اديان وجود دارد.
20 ـ سؤالى كه اينجا پيش مىآيد در مورد طريقههاست؛ مثلاً طريقه نقشبنديه كه در يك دورهاى لااقل با نعمتالّلهيه خيلى مخالفت كرده كه ظاهرا جهات سياسى هم دارد و الآن هم از مشكوكترين طريقههاى عرفانى از نظر صحّت اجازه است، امّا وقتى اشعار و آثار كسانى مثل جامى را در اين طريقه مطالعه مىكنيم برنمىآيد كه اين مطالب و سخنان را صرفا در كتابهاى ديگر خوانده باشد بلكه بهنظر مىرسد كه برخى مطالبش مبتنىبر يافتهها و ديدههاى خودش است. حال با اينكه جامى از اصل در راهى رفته كه آن راه اشتباه بوده، پس يافتههاى او چه مىشود؟ آيا يافتههايش هم مىتواند باطل باشد؟
يافتههايش كه نمىتواند باطل باشد. اوّلاً براى خودش كه درست است بهعلاوه براى ما اگر با حال ما منطبق بود، صحيح است. جامى اتّفاقا كتابهاى خوبى دارد. امّا مثلاً وقتى كه مىگويد معاويه رضىاللّه عنه، چون اين گفته با حال و عقيده ما منطبق نيست و مىدانيم كه غلط است، مىگوييم كه غلط است. بهعنوان مثال فرض كنيد كه شخصى از راهرويى كه هواپيما را به سالن فرودگاه وصل مىكند رد مىشود و در اين راهرو، سوراخهايى است كه از آن نور مىآيد و او مىتواند جلوههايى از بيرون را ببيند ولى آنچه را كه از ديدههايش براى ما مىگويد صحيح نيست براى اينكه تصادفا چيزهايى را ديده است مثلاً مىگويد يك چراغ قوى در بيرون روشن بود ما مىگوييم كه راست مىگويى ولى او نمىداند كه آن چه بوده است. اينها هم تكّه تكّه مطالبى را مىگويند كه اگر با حال ما منطبق بود، ما هم آن را قبول مىكنيم و مىگوييم درست است و اگر منطبق نبود قبول نمىكنيم ولى نمىتوان گفت كه همهاش غلط است چون با ايمان در آن راهى كه به خيال خودش خوب بوده، قدم زده است.
مثلاً ظهيرالدّوله بعد از آنكه مرحوم آقاى دكتر نورالحكماء اسناد جانشينى مرحوم آقاى سعادتعليشاه را به او نشان دادند گفته بود كه من تا به حال با اطمينان و با ايمان خدمت كردم ولى از حالا به بعد دستگيرى نمىكنم و نكرده بود. بنابراين او تا آن حدّ كه با خلوص نيّت كار كرده مثاب است. مثل همان داستانى كه مولوى در مثنوى مىگويد كه شخصى، بتى را در مقابلش گذاشته بود و با آن مناجات مىكرد. خداوند فرمود او مرا مىخواهد فقط اسم را اشتباه كرده است. بنابراين تا وقتى كه او را مىخواهند قولشان قبول است.
21 ـ و اين نظر مىتواند در مورد عرفان اديان ديگر هم به هميننحو صادق باشد؟
بله.
22 ـ حتّى اگر اديانى باشند كه اسمشان در آن آيه شريفه، نصارا و يهود و صابئين و اينها هم نباشد؟
در آن آيه مؤمنين و كفّار را جدا كرده است. در مورد آنهايى كه يك مايه مشترك با ما داشته باشند و آن مايه خداوند است، صادق است.
23 ـ الآن عرفانهاى ديگرى مثلاً عرفان سرخپوستى رايج شده است كه وقتى آثارشان را مطالعه مىكنيم با اينكه صورت ظاهر به مبدأ و معاد و از اين قبيل اصول دينى اعتقادى ندارند ولى سخن از يافتههايى مىگويند.
من يكى دو تا از كتابهاى كارلوس كاستاندا را خواندهام مطالبى كه امثال او مىگويند اگر با عقايد و احوال ما منطبق است قبول داريم و آنهاى ديگر را نه.
24 ـ آيا حتّى اين قول مىتواند درباره كسى صادق باشد كه در جزيرهاى دور از حضور اديان رسمى و بدون ارتباط با هيچكس، براى خودش بهصورت ظاهر بتى را بپرستد كه احتمالاً منظورش خداست؟
اگر همچنين فرضى قابل تحقّق باشد، بله.
ـ از اينكه وقت شريف خود را در اختيار ما قرار داديد، متشكّريم.
من هم از اينكه فقرا و ديگر علاقهمندان به عرفان و تصوّف به تحقيق برآمده و بهدنبال فهم و معرفت بيشترى در راه سلوك هستند، خوشحالم و از شما نيز براى انجام اين گفتگو قدردانى مىكنم.
پا نوشتها:
***اين گفتگو در پانزدهم ارديبهشت ماه 1388 شمسى انجام شده است.
(1) - مثنوى معنوى، چاپ كلاله خاور، ص 13، س 32.
(2) - آيه 22.
(3) - سوره بقره، آيه 62.
(4) - سوره نساء، آيه 43.
مصاحبه اختصاصی سایت مجذوبان نور باحضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده(مجذوب علیشاه)
علم اعلاء- قسمت اوّل
نظر علماء،حکماء و اندیشمندان اسلام و متفکران
شرق و غرب در مورد تصوّف و عرفان
هو
121
فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ
پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرا مى دهند و بهترين آن را پيروى مىكنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.
سوره زمر آیه 17 و 18
ولایت الهی و امر ایمان چیزی نیست که نیاز به سند و تایید دیگران داشته و بر اساس اقرار و یا انکار عده ای اعم از فیلسوف و پرفسور و عالم و علامه و غیره قرار گیرد که بخواهند آنرا قبول و یا رد نمایند تنها میزان و معرف شناخت ولی خدا از ولی طاغوت همان آیاتی است که در قرآن کریم راجع به این موضوع وجود دارد وهمچنین بیان معتبر معصوم علیهم السلام تنها محک شناخت سره از ناسره می باشد همان که حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صل الله علیه واله فرمودند که : کتاب الله و عترتی.
واما از آنجا که بیشترعارفان و صوفیان صافی نهاد و درویشان پاک سیرت و راه یافتگان وادی توحید و متمسّکین به ولایت و جویندگان باب هدایت بنا به امر حضرت حق جلّت عظمته در آیه 69 از سوره مبارکه عنکبوت قرآن مجید که می فرماید:
والذین جاهدوافینا لنهدینهم سبلنا
و کسانی که در(راه) ما کوشیدند، به یقین را ه های راهوار خود را بی چون برایشان رهبری می کنیم. (ترجمه و تفسیر آیت الله دکتر محمد صادقی تهرانی)
دست تمسک یازیده و وعده الهی را با جان ودل پذیرفته و در اکثر آثار و فرمایشات خود بدان اذعان می نمایند وهم جویندگان حقیقت را بدان راهنمائی می نمایند فلذا آنان که به این نعمت و موهبت الهی متنعم می شوند و مشرف به وادی ولایت ائمه معصومین علیهم السلام میگردند دیگر کار با زید و بکر نداشته و تنها از فقیه آل محمد (ص) وعالمان و عارفان بالله که مطیع امر مولی هستند تبعیت می نمایند همان کسانی که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در وصف آنان می فرمایند: (مَن کانَ مِنَ الفُقَهاء صائِناَ لِنَفسِه، حافِظاً لِدینِه، مُخالِفاً عَلی هَواهُ، مُطیعاً لِأمرِ مَولاهُ، فَلِلعَوامِ أن یُقَلِّدُوه) هر کدام از فقهاء که بتواند خود را ضبط و نگهداری کند دین خود را حفظ کند، دین خودش را نفروشد، مخالف هواهای نفسانی و مطیع امر مولی باشد، عوام از چنین کسی میتوانند تقلید کنند
ادامه در ادامه مطلب . . .
كتاب «درآمدي بر تصوف و عرفان اسلامي» نوشته ويليام چيتيك و ترجمه جليل پروين، به همت انتشارات حكمت امسال به چاپ رسيده و در 310 صفحه و 10 فصل گردآوري شده است.
امروزه شاهد رشد روزافزون آثار تاليف شده در زمينه تصوف هستيم و اين كتاب به عنوان يكي از بهترين آثار در اين زمينه است.
در
هر فصل از كتاب، نويسنده به ابعاد و جنبه هاي مختلفي از تصوف مانند: طريق
تصوف، سنت تصوف، نفس انسان، ذكر خدا، عشق، سماع و پارادوكس حجاب پرداخته
است.
مولف در نخستين فصل كتاب با توجه به مفاهيم سه گانه
«اسلام»، «ايمان» و «احسان» زمينه و چارچوب اسلامي تصوف را تبيين و تشريح
كرده و از آنجا كه مطالب اخير درباره تصوف، حاكي از اختلافات بر سر اين
واژه در متون اوليه است، محققان تعاريف متعددي در اين باره ارائه كرده
اند، لذا نويسنده با ارائه تعريف خويش از اين واژه كوشيده است تا بر اين
اختلاف نظرها نيفزايد. نويسنده در فصل دوم در تبيين ماهيت تصوف، آن را به
عنوان روح حيات بخش سنت اسلامي دانسته و با اشاره به وجود برخي انحرافات
احتمالي تصوف در طول تاريخ و در بعد اجتماعي، خاطرنشان مي كند كه تصوف را
بايد در چارچوب وفاداري آن به قرآن، سنت و اجماع علما يا بر حسب توانايي
آن در عينيت بخشيدن به تماميت اسلام، ايمان و احسان مورد ارزيابي قرار داد.
«اسم
و حقيقت فراسوي اسم»، موضوع مورد بحث فصل سوم اين كتاب است و براي اين كه
بتوانيم هرچه بيشتر به حقيقت تصوف پي ببريم، نويسنده به توصيف اسامي ديگري
نيز پرداخته و كوشيده است تا رويكرد متمايز تصوف نسبت به ديگر رويكردها را
شرح دهد. مبحث اساسي فصل چهارم با عنوان «پرورش نفس» درخصوص شناخت ناپذير
بودن نفس انساني است و نويسنده يكي از دلايل محكم و قانع كننده براي
فرستادن رسولان را ناتواني انسان ها از شناخت نفس هايشان دانسته است و
بيان مي كند كه از منظر تصوف، تصور عدم احتياج به علم نبوي، عيب مهلك جهان
مدرن است.
«ذكر خدا» موضوع مورد بحث و عنوان تشكيل دهنده
فصل پنجم كتاب است. عمل صوفيانه ذكر را مي توان نوعي ورد در نظر گرفت، ذكر
در اساسي ترين صور آن، مستلزم تكرار يك اسم يا اسماء خداست كه اغلب در
قالب عبارات شخصي مانند (الحمدلله) بيان مي شود. نويسنده در اين فصل توضيح
مي دهد كه ذكر كامل به معني عينيت بخشيدن به تمام كمالات نهفته در فطرت
انساني است.
در فصل ششم با عنوان«طريق عشق» مولف بعد از
اشاره به تطور تدريجي تصوف از زهد به عشق و محبت و سپس با تاكيد بر علم و
معرفت، مطالبي در تبيين اهميت عشق و برداشت اساسي تصوف از حقيقت عشق، در 3
بخش «خلاقيت عشق»، «معشوق حقيقي» و «دين عشق» پرداخته است. عنوان فصل
هفتم«رقص بي پايان» نام دارد و نويسنده براي تبيين حقيقت رقص، به بررسي
آموزه هاي اساسي تصوف درباره اسماء الهي، صورت خدا و طريق كمال انسان
پرداخته است. فصل هشتم را كه عنوان آن«صور بهجت» است مولف به كتاب «معارف»
بهاء ولد اختصاص داده و به ارائه مطالبي درباره ويژگي هاي خاص معارف
پرداخته است.
فصل نهم به تفسير احمد سمعاني از داستان«هبوط
آدم» اختصاص دارد و يكي از خدمات مهم نويسنده اين كتاب، معرفي و شناساندن
كتاب بسيار زيبا و عرفاني«روح الارواح في شرح اسماء الملك الفتاح» نوشته
عارف بزرگ احمد سمعاني است.
آخرين فصل كتاب «پارادوكس
حجاب» نام دارد. نويسنده توضيح مي دهد، از آنجا كه حجاب همان وجه است و
همه حجاب ها اوست و در عين حال هيچ يك او نيست درنتيجه براي رسيدن به خدا
جز از طريق حجاب كه هميشه او (خدا) را نهان خواهد كرد، راهي وجود ندارد.
اين تمايز و عدم تمايز توامان، همان پارادوكس مورد نظر است. نگارنده
همچنين مبحث حجاب را در نخستين اقوال و آثار صوفياني از قبيل ابوبكر
كلاباذي، ابراهيم بخاري مستملي، هجويري، ميبدي و غزالي پيگيري كرده است.
گفتگوی اختصاصی با حضرت آقای مجذوب علیشاه
سلوک عرفانی در دوره مدرن (بخش اول)

سلوك عرفانى در دوره مدرن(بخش اوّل)
گفتگو با جناب آقاى حاج دكتر نورعلى تابنده (مجذوبعليشاه)***
1 ـ جنابعالى در برخى از اعلاميههايتان و اصولاً در ميان بياناتتان مسألهاى را طرح كردهايد بهنام عقل ايمانى، اين عقل ايمانى بهنحوى كه طرح فرمودهايد و تبعيّت از آن را همراه با شريعت و طريقت آوردهايد، الآن مسأله مهمى است براى اينكه معمولاً بهخصوص در اين چند دهه اخير، گفته مىشود كه فقرا از منظر معرفت و عقل چون نسبت به راهنما و بزرگشان تسليم محض هستند بنابراين عقل در اينجا تعطيل مىشود و باتوجّه به اينكه عقل خصوصا در زندگى مدرن بسيار منشأ اثر است، چهكار بايد كرد يعنى واقعا بايد آن عقل را تعطيل كرد؟ آيا اين عقل مىتواند همان عقلى باشد كه جنابعالى آن را عقل ايمانى ناميدهايد يا اصلاً اگر زمانى اين دو عقل مقابل هم قرار گرفتند چهكار بايد كرد؟ يعنى اگر يك موقع آن عقل غيرايمانى يكطور بگويد و عقل ايمانى طور ديگرى بگويد، اوّلاً از كجا تشخيص داده بشود كه اين عقل، عقل ايمانى است و آن عقل، ايمانى نيست. اينها مسائلى بود كه بهخصوص در اوضاع و احوال كنونى راجع به آن خيلى بحث مىشود و حضرتعالى هم چند بار به انحاء مختلف درباره آن سخن گفتهايد حالا اگر ممكن است توضيح بيشتر بفرماييد.
تفاوت انسان با حيوان براساس تعريف قديمى و مرسومش اين است كه انسان عقل دارد، حيوانِ ناطق است ولى حيوانْ عاقل نيست، البتّه اخيرا بعضىها گفتهاند كه حيوان هم عاقل است. ولى به هر حال انسان با حيوان اين فرق را دارد، بنابراين آن عقلى بايد قاعدتا موردنظرمان باشد كه مشخِّص و فصل خطاب بين انسان و حيوان است. تجسّم عينى اين دو عقل، در تاريخ بهخصوص براى ما فقرا و شيعيان، على(ع) و معاويه است. على عاقل بود و معاويه را هم عاقل مىگفتند و حتّى معاويه را مىگفتند از اعقل عقلاى زمان است؛ يعنى عقلاى عرب هشت يا هفت نفر بودند كه يكى از آنها معاويه بود. على مىگفت من هم حيلههاى معاويه را بلدم ولى ايمان من نمىگذارد كه آنها را انجام دهم. يعنى عقل ايمانىِ على اجازه نمىداد كه كارهاى خلاف معاويه را انجام دهد پس آن عقلى كه نگذارد كار خلاف را بكنيم ولو بتوانيم آن را انجام دهيم، آن عقل، عقل ايمانى است.
حال اگر، نه از منظر تكامل زيستشناسى، به مقايسه جانداران بپردازيم مىبينيم كه وجه مشخّصه انسان نسبت به ساير جانداران عقل است. انسانها از آن عقل دو نوع استفاده مىكنند يك نوع استفاده عبارتست از برگشت به عقب يعنى برگشت به حيوان و حيوانيّت و نحوه ديگر، صعود و رفتن به جلو كه عقل ايمانى باشد. آن عقلى كه هدفش برگشت به عقب است يعنى فقط به حفظ بقاء نسل و بقاء اين بدن و لذّاتى كه مستقيما به اين بدن مربوط است توجّه دارد، عقل حيوانى و عقل غيرايمانى است ولى آن عقلى كه معتقد است كه بشر مبدأيى دارد و بهسوى آن مبدأ مىرود، يعنى توجّه به آن مبدأ دارد، عقل ايمانى است. عقلى كه ايمان به خداوند دارد و ايمان به اينكه كارهايش بنابر قاعده است، آن عقل، عقل ايمانى است. البتّه اين موضوع چيزى نيست كه در همه موارد كاملاً مشخّص باشد بلكه مفهومى است كه تشخيص مصاديقش بهعهده خود مكلّف است يعنى خود انسانها است. اين است كه خيلى اوقات مىشود اشتباه پيش آيد. مثلاً در مورد معاويه نمىشود گفت كه او اصلاً به خدا اعتقاد نداشت براى اينكه وقتى خبر شهادت حضرت امام حسن(ع) را به او دادند، سجده كرد و شكر خدا كرد. منتها او خدايى را مىخواست كه در اختيار خودش باشد نه خدايى كه او در اختيارش باشد. خدايى كه او مىخواست، خدايى بود كه موافق با عقل شيطانى او بود ولى خداى ايمانى، خدايى است كه مخالف عقل شيطانى است و همانطور كه گفتم تشخيص آن در هر موردى با خود شخص است. يا مثلاً وقتى مالك اشتر را با عسل مسموم كردند، معاويه گفت كه خداوند را نمايندگان و فرشتگانى است حتّى در عسل. اين قول نشانگر آن است كه او اصلاً عقل خودش را عقل الهى مىدانست.
حال اگر معاويه خالصا و مخلصا و نه از روى هوى و هوس حتّى مىگفت كه على اشتباه كرده و او را بايد محاكمه كرد، ايرادى بر او نبود چون وقتى كه مىفهميد خودش اشتباه كرده، از تصميمش منصرف مىشد و مىگفت من خطا كردم. امّا چون موضعگيرىها و رفتارش به اين دليل بود كه مىگفت من بايد باشم، همين من گفتن باعث شد كه اعمالش خلاف عقل ايمانى باشد؛ چنانكه ابوموسى اشعرى هم شايد واقعا در ابتداى كار براساس عقل ايمانى رفتار كرد ولى از لحظهاى كه خودخواهى آمد و همهچيز را براى خودش خواست از آن لحظه عقلش تبديل شد به عقل شيطانى كه ساقط و هلاك شد. عقل شيطانى، عقلى خودبين و خودمحور است.
2 ـ آيا مىشود گفت كه عقل ايمانى حاصل جمع عقل و عشق است؟
اصلاً عشق چيست؟ عشق به يك حقيقت، همان ايمان به آن حقيقت است كه يك جا لغت ايمان برايش آورده مىشود و يك جا عشق. ايمان جنبه خلوصش است كه در دل نهفته است و كسى نمىبيند، و عشق جنبه بيرونى و جلوه آن است. عشق و ايمان مترادف هم هستند. بنابراين چون ما مسلمانها به يك مبدأ ايمان داريم، ايمان به وجود چنين مبدأيى باعث مىشود كه متوجّه شويم كه كارهاى ما، حساب دارد پس در اينجا، اين عقل ايمانى مىشود.
3 ـ پس اين مىتواند براى هر متديّنى در اديان ديگر هم باشد؟
بله هر متديّنى در اديان ديگر مىتواند داراى عقل ايمانى باشد منتها ما مىگوييم اگر متديّنين در اديان ديگر به عقل ايمانى خود رجوع كنند و آن را بهكار ببرند مىفهمند اسلام بعد از دين آنها آمده است و كاملتر است و الاّ بله همانطور كه عشق در هر انسانى مىتواند باشد حتّى در انسان شيطانى؛ ايمان هم در هر كسى مىتواند باشد منتها ما ايمانى را كه مىگوييم، ايمان به خدا، ايمان به روز جزاست.
4 ـ آيا اين دو اصطلاح مىتواند همان دو اصطلاحى باشد كه مثلاً مولوى در مثنوى مىگويد عقل معاد، عقل معاش.
تقسيمبندىهاى مختلفى درباره عقل شده است. عقل شيطانى به اصطلاح عقل معاد ندارد و فقط عقل معاش دارد ولى عقل ايمانى، هم عقل معاد دارد و هم عقل معاش. عقل معاش نيازهاى امروزى ما را درنظر مىگيرد و نيازهايى كه در حيات دنيوى داريم. ولى عقل معاد، مصالح بعد از اين دوره حيات را درنظر دارد كه كارهاى ما مطابق با آن مصالح باشد؛ هر دو اينها اگر مطابق با ايمان باشند عقل ايمانى مىتوانند باشند.
5 ـ سؤال بعدى برمىگردد به اين موضوع كه در سابق ارتباط بين فقراى تازهوارد يا دراويش جوان با مشايخ بيشتر بود و اين ارتباط و مصاحبت باعث مىشد كه خود بهخود بسيارى از مسائل و سؤالات تازهواردين حل شود امّا در اين دوران كه به اقتضاى مشكلات مختلف آقايان مشايخ فرصت كمترى دارند و تعداد فقرا هم بيشتر شده است و بالتّبع تعداد سؤالات هم بيشتر شده است، چنين فرصتى كمتر پيش مىآيد لذا جوانترها در اين موضوع مشكل پيدا كردهاند. به عبارت ديگر ما كه به اصطلاح مشرّف شديم و قدم به وادى سلوك نهاديم كسى را كه مستقيما با او تماس داشته باشيم و بتوانيم برخى از سؤالات خودمان را بهصورت فردى نه بهصورت جمعى بپرسيم نداريم و در اينجا مسألهاى كه پيش مىآيد موضوع مصاحبت است كه در قديم تحت عنوان پير صحبت مطرح بود كه حتّى در پند صالح هم، مصاحبت مهم شمرده شده است. حال اكنون با اين كثرت جمعيّت فقرا، اين موضوع براى دراويش خصوصا جوانهاى تازهوارد چگونه حل مىشود؟
البتّه صحبت در اينجا فقط بهمعناى مكالمه نيست، بلكه بهمعناى دقيق لفظ يعنى همراه بودن يا بهاصطلاح همكاسه بودن، كما اينكه درباره همراهان پيغمبر مىگويند: صحابه پيغمبر يا صحابى، يعنى اينها با پيغمبر مصاحبت مىكردند. پير صحبت يعنى همين. درواقع اگر هر درويش قديمىترى كه روش و رفتارش مطابق با موازين سلوك باشد كه البتّه اين امر از رفتارش معلوم مىشود و جوانترها مىفهمند، براى جوانترها پير صحبت تلقّى مىشود. و اگر بيشتر مجال داشته باشند كه با هم باشند چه بهتر و اگر نه، به همان اندازهاى كه رفتار او را مىبينند، مىتوانند استفاده كنند. اين صحبت و مصاحبت اگرچه حالا بهواسطه جمعيّت زياد مانند گذشته امكانش تقريبا ميسّر نيست ولى مانند همان داستان زمان پيغمبر(ص) است كه حضرت، صحابه را جمع كرد و بين هر دوتايشان عقد اخوّت بستند كه هر كدام از آنها پير صحبت ديگرى بودند. اصلاً در بسيارى از اوقات اين پير صحبت بهجهت تعديلكردن حالت روحى و معنوى طرف مقابل بود. مثلاً پيامبر ميان ابوذر و سلمان عقد اخوّت بستند يعنى سلمان پير صحبت ابوذر بود و ابوذر پير صحبت سلمان. سلمان عقل معاشش خيلى قوى بود و شايد برخى اوقات عقل معادش خسته مىشد كه ادامه راه دهد و ابوذر برعكس سلمان بود. معذلك با اين تفاوت در روحيّه همين كه پيغمبر فرمود كه اين دو نفر با هم مصاحب باشند، اراده حضرت باعث شد كه اين دو، اخلاق معنوى همديگر را بپسندند و حكمت اينكه حضرت بين اين دو عقد اخوّت بستند اين بود كه اخلاق هر كدام، اخلاق ديگرى را تعديل مىكرد.
اين است كه يك قاعده در موضوع پير صحبت آن است كه از سلوك و صحبت كس ديگر، نواقص سلوك خودمان را بفهميم و الآن هم مثلاً مىبينيد يك نفر درويش، به يكى از آقايان مشايخ علاقه زيادى دارد و بيشتر نزد او مىرود و اين هم بهنحوى همان موضوع پير صحبت است هرچند كه اسم پير صحبت بر آن نگذاريم.
در قديم چون عدّه فقرا كم بود، ميسّر بود كه براى هر درويش، كسى را تعيين كرد كه پير صحبتش باشد تا هم روش او را تعديل كند و هم بهتدريج دست او را بگيرد و بياورد بالا؛ ولى امروز هركس بايد بقيّه دراويش براى او پير صحبت باشند و دستورات فقرى و عمومى كه داده شد به آنها رفتار كند و اين دستورات تعديل مىكند يعنى در ضمن سلوك و عمل به دستورات، رفتار خودش را متعادل مىكند.
6 ـ پس به اين معنا، بهنظر جنابعالى فقرا خودشان براى همديگر پير صحبت هستند؟
بله، همه براى هم پير صحبت هستند، هر مؤمنى براى مؤمن ديگر پير صحبت است. چنانكه در معارف دينى آمده كه از علائم مؤمن اين است كه ديدنش ايمان آدم را زياد مىكند، صحبتش علم آدم را زياد مىكند و رفتارش ميل و رغبت انسان به آخرت را زياد مىكند.
7 ـ فقرايى كه خارج از منطقههاى اجتماع فقرى هستند، مثلاً در خارج از كشور يا جاهايى هستند كه هيچ فقير ديگرى نيست يا كم است، اينها از حيث سلوك بهخصوص باتوجّه به مسائلى كه پيش مىآيد و يك مقدارىاش هم مسائل اخلاق درويشى است و كسى هم نيست كه به آنان تذكّر دهد، آنها چه كار بايد بكنند؟
شايد اين يك مجازات است، با اينكه خداوند فرموده است: لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى (1) يعنى هيچكس بار گناه ديگرى را به دوش نمىكشد، ولى با اين حال مثلاً وقتى بحران اقتصادى در آنجا پيش مىآيد به همهجا سرايت مىكند. مثلاً الآن ما چه گناهى كردهايم كه اگر در آن طرف دنيا دلار ارزان يا گران شود در زندگى ما تأثير مىگذارد. به اين طريق اين يك گوشمالى است براى بشريّت زيرا كه بشريّت بايد به هم نزديك باشند و چون اين امر امكان ندارد مجازاتش بر ما تحميل مىشود. بنابراين وقتى سيلى مىآيد كه همه را مىبرد، اگر كسى سنگى در آن وسط ديد و رفت روى آن سنگ ايستاد با اينكه هميشه نمىتواند ايمن باشد، ولى مىتواند روى آن بماند تا وقتى كه سيل رفع بشود. آن فقير دورنشين هم بايد به اين تخته سنگى كه بعد از تشرّف به او داده شده، يعنى به همين دستورات فقرى و ذكر قلبى، توجّه كند. وى كمكم فكرش هم آن قدرت را پيدا مىكند كه تا حدّى اين مجازاتى را كه خدا براى بشريّت قرار داده رفع كند كه قرآن هم مىفرمايد: اِتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصيَبنَّ الَّذينَ ظَلَموا مِنْكُم خاصَّةً.(2) زنهار از آن فتنهاى كه وقتى بيايد خشك و تر را با هم مىسوزاند، يعنى گناهكار و غيرگناهكار، هر دو را مىسوزاند. البتّه درويشها وظيفهشان اين است كه از اين مصيبتى كه دامنگير همه شده است كم بكنند و اينكار هم براى خودشان و هم براى ديگران مفيد است و هيچ چارهاى هم ندارند مثل كسى كه گرسنه است كه رفع گرسنگىاش از نماز خواندن هم واجبتر است.
8 ـ سؤال بعدى در مورد نحوه تعيين مشايخ است و حدود وظايفشان كه در اعلاميه اخيرتان اشاره فرمودهايد؛ به اين معنا كه از نظر جنابعالى و اصولاً از منظر موازين عرفانى، ملاك تشخيص و تعيين منصب شيخيّت براى كسانى كه از ناحيه جنابعالى يا اقطاب قبلى تعيين مىشدند چيست؟ و تا چه حدودى فقرا بايد از آقايان مشايخ تبعيّت كنند؟
فعلاً وضعيّت بحران اقتصادى كه در جهان ايجاد شده، شايد به عرفان هم سرايت كرده و در بحرانى كه پيش آمده مجموعه دستورات و تصميمات خاصّى را بايد اتّخاذ كرد. مشايخ بشرند و ممكن است هزار اشتباه هم بكنند. در آن قبيل اشتباهها نه فقرا درگير مىشوند و نه از آنها الگو مىگيرند. دريچه ورود به درويشى و عرفان، بيعت است و از آنجا كه خداوند به پيغمبر(ص) فرموده است كه: اَلَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه،(3) كسانى كه با تو بيعت مىكنند با خدا بيعت مىكنند، پس به پيغمبر اجازه داده است كه از جانب خدا و براى خدا بيعت بگيرد و پيغمبر به امام اجازه داد كه از جانب پيغمبر براى خدا بيعت بگيرد. بنابراين از همان زمان پيغمبر و ائمّه هركسى حق نداشت كه بيعت بگيرد بلكه به كسانى كه اجازه مىدادند، حق داشتند بيعت بگيرند، لذا در تصوّف و عرفان اجازه مشايخِ مأذون از قطب فقط براى اخذ بيعت است مگر آنكه چيزى بر آن اضافه شود. و همانطور كه در اعلاميه اخير گفتهام مشايخ نمىتوانند دستورالعمل كلّى بدهند. دستورالعمل كلّى را فقط قطب مىتواند بدهد. مشايخ فقط براى يك محيط خاصّ و در زمان خاصّى اين اختيار و نمايندگى را دارند و بهطور مطلق هم نيست كه مشايخ در همه موارد بتوانند اظهارنظر بكنند. يك مقدار از احتراماتى هم كه ما مىكنيم، از باب آداب و رسوم است. مثلاً وقتى كه من وارد مىشوم، فقرا تمام قدبلند مىشوند. اين آداب و رسوم است. چنانكه من به خانمها و آقايانى از فقرا كه نمىتوانند بلند شوند، گفتهام كه بنشينند. اينكه پيش آقايان مُجازين بنشينند و مصافحه بكنند، اين نيز جزء آداب و رسوم است و همانطور كه قبلاً گفتهام حداكثر تواضعش اين است كه مثلاً مرحوم حاج آقاى نورنژاد نشسته با كسى مصافحه نمىكردند، با وجود اينكه از1312 شمسى اجازه نماز داشتند و چندى بعد در 1328 شمسى اجازه مكرّرى به ايشان داده شد ولى تواضع مىكردند و براى مصافحه بلند مىشدند. اينها بستگى به حالت تواضع فرد دارد.
مشايخ در مورد شكّ، ايراد و ابهامى كه احتمالاً فقرا در مسائل فقرى دارند مىتوانند توضيح بدهند و در مورد ذكر هم فقط مىتوانند توضيح دهند و هرگاه فقرا در اينگونه موارد به شيخى مراجعه كنند معظمٌله اگر اجازه و حقّ دخالت در آن مورد را داشته باشند ــ به بعضى مشايخ چنين اجازهاى داده مىشود كه غالبا اختصاصى است ــ پاسخ مناسب داده و دخالت مىكنند و الاّ رجوع به قطب مىدهند. بههر حال دستورالعمل مشايخ نمىتواند عمومى باشد زيرا الآن روش و رفتار فقرا در بعضى امور در گيلان و مازندران بايد غير از روش فقرا در كردستان باشد. در هر جايى بنا به وضع خودش است و فقط قطب دستور كلّى مىتواند بدهد.
9 ـ در تاريخ اخير تصوّف يكى از مشايخ، مرحوم آقاى حاج شيخ عبداللّه حائرى بودند كه حتّى لقب شاهى هم گرفته و ملقّب به رحمتعليشاه بودند، آيا ايشان نسبت به بقيّه مشايخ اجازه بيشترى داشتند و اگر داشتند علّت آن چه بوده است؟
بله، ايشان اجازه بيشترى داشتند و به همين دليل لقب شاه گرفتند. ايشان داراى شخصيّتى بود كه حتّى مثل حاج شيخ عباسعلى مىتوانستند ادّعا هم بكنند، كه فسادى هم ممكن بود به بار آورند ولى ادّعا نكردند. ايشان بعد از مدّتى كه خودشان در حال شك بودند، شكّشان را رفع كردند و به حالت صحيح اوّليّه برگشتند. لذا اين مزيّتى است مربوط به خودشان كه به ما ربطى ندارد. خودشان اين قدرت تصرّف در ديگران را بيشتر پيدا كردند و به اين جهت اجازهاى خاص داشتند. يا خود آقاى صالحعليشاه كه هرگز لقب صالحعلى نداشتند بلكه از اوّل لقبشان صالحعليشاه بود و از همان ابتدا شيخ المشايخ بودند. و به همين دليل وقتى به عتبات رفتند به آقاى فرهنگ اجازه نماز دادند. اين يك مقدار بستگى به حالات و مقامات معنوى خودشان دارد ولى فقرا نبايد اين توقّع را داشته باشند كه مشايخ دستور كلّى بدهند.
10 ـ و اگر موردى مثل مرحوم آقاى حاج شيخ عبداللّه حائرى بود آيا بزرگ وقت خودشان تعيين مىكنند كه ايشان اجازات ديگر و بيشترى دارند؟
بله.
11 ـ با توجّه به اينكه در سالهاى اخير بيمارىهاى روانى تا حدّ زيادى رايج شده است، بهطورى كه آمار خودكشى در جامعه بالا رفته، حتّى در بين دانشجويان هم خودكشى بيشتر شده است و همانطور كه يك بار هم جنابعالى فرموديد بيمارى افسردگى بهعنوان بيمارى قرن شناخته شده و رو به افزايش است، سؤالى كه پيش مىآيد اين است كه در سلوك و عرفان سخن از دو اصطلاح قبض و بسط مىشود، و گاهى اوقات ابهام ايجاد مىشود كه آيا منظور از حال قبض در عرفان همان افسردگى روانى است؟ سؤال بعدى اينكه آيا افسردگى ظاهرى و روانى مىتواند در ايجاد حالت قبض عرفانى و بالعكس گشايش و بشّاشيت ظاهرى و روانى مىتواند در حالت بسط عرفانى دخالتى داشته باشد يا اصلاً اينها دو مقوله كاملاً متفاوتى هستند؟
روانشناسى قديم كه به آن علمالنّفْس مىگفتند، زياد مزاحم عرفان نبود. امّا روانشناسى جديد، هم كمك كار عرفان است و هم گاهى اوقات مزاحم عرفان است. روانشناسى و روانكاوى جديد براى توضيح و توجيه حالات عرفانى مىتواند خيلى مفيد باشد، ولى دخالتش در مسائل عرفانى غلط است. افسردگى بنابر آنچه كه روانشناسان به آن دِپرسيون (depression) مىگويند مربوط به يك حالت روانى و نوعى بيمارى روانى است ولى قبضى كه ما مىگوييم حالتى است كه در مسير سلوك براى سالك ايجاد مىشود كه اگر توجّه به يك مجموعه مسائل نمايد اين حالت رفع مىشود به اين معنى كه اگر كسى به مبدأيى اعتقاد داشته باشد و در مسير حركت به سوى آن مبداء دچار ناراحتى بشود در آنصورت از همان مبداء به او كمك مىرسد. بهعنوان مثال اگر كسى كه حالت قبض برايش پيش مىآيد به اين موضوع بپردازد كه چون خطاى افراد از جانب خداوند مقدّر مىشود، پس چرا خداوند اين همه افراد گناهكار را آفريده و آنگاه آنها را به جهنم مىبرد، ولى در همين مسير اگر توجّه به آن مبدأ داشته باشد بهتدريج اين فكر براى او پيدا مىشود كه خداوند بخشنده است و از گناهان درمىگذرد، لذا اين توجّه، آن فكر را مىشويد و تميز مىكند، آن فكر را از بين نمىبرد، بلكه آن را تميز مىكند و آنوقت او به زندگى عادى برمىگردد. امّا در بيمارى افسردگى زندگى معاش شخص موجباتى را فراهم مىكند كه اصلاً اعتقاد به مبدأيى كه آفرينش همهچيز از اوست، پيدا نمىكند. او براى حل مشكلات و مسائلش هرچه جستجو مىكند تا درمان يا راهحلّى پيدا كند، پيدا نمىكند. اين موضوع باعث مىشود كه به خودكشى روى آورد. ولى اگر همين حالات و مسائل براى عارف، صوفى، سالك، پيش بيايد، ساير افكارى كه دارد به كمكش مىآيد. به اين ترتيب، آثار مشتركى در قبض عرفانى و افسردگى روانى هست ولى درمانش متفاوت است.
12 ـ آيا كمك فقرا براى رفع حال قبض برادر ايمانيشان مؤثّر است؟
بله. همين يادآورى و تذكّر كه قرآن مىفرمايد: اِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ(4) مفيد است به اين معنى كه وقتى مؤمنى به برادر ايمانيش نكاتى را يادآورى مىكند او را كمك كرده است زيرا در اينصورت آن افكار صحيح مىآيد و كمكم آن فكر قبلى را شستشو مىدهد.
13 ـ سؤالى كه اينجا باقى مىماند اين است كه همانطور كه فرموديد، توجّه به ذكر در حالت بسط ميسّر است امّا الآن بهخصوص در شرايط كنونى و وضع زندگى اجتماعى، در خود نماز به زحمت مىشود حالت تذكّر و حضور قلب پيدا كرد، حال چگونه مىشود در زندگى اجتماعى فعلى، با اين همه گرفتارىها و تكثّر كارها و تكثّر فكر و تفرقه خاطر، بهياد خدا بود؟
اوّل بايد بپرسيم مقصود از خدا و ياد خدا چيست؟ خداوند در قرآن مىفرمايد: نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روحى(5)، پس اين نفخه الهى كه در وجود ماست، از همان خداست. چنانكه مولوى مىگويد:
آنانكه طلبكار خداييد، خود آييد
بيرون ز شما نيست شماييد، شماييد
كه البتّه برخى به مفهوم مصراع اوّل توجّه ندارند و به غلط "خود آييد" را "خداييد" مىنويسند و مىخوانند.
به طالب در موقع گرفتن بيعت ايمانى دستورالعمل و ذكرى داده مىشود كه به هر اندازه بتواند به آن عمل كند تدريجا آن ذكر قلبى و ياد خدا جزء وجودش مىشود مثل اينكه فرض كنيد اگر كسى تشنه باشد نياز ندارد كه شما به او ياد بدهيد كه چگونه آب بخورد، او بهمحض اينكه آب را ببيند مىخورد يعنى اگر آن حالت تشنگى در وجودش پيدا شود ديگر همهچيز برايش آب مىشود:
آب كم جو تشنگى آور به دست
تا بجوشد آب از بالا و پست(6)
بنابراين اگر سالك به انجام آن دستور ادامه دهد كمكم به يك احساس و دركى مىرسد كه خودش وجودى ندارد جز وجود خداوند يعنى متوجّه مىشود كه از خود چيزى ندارد و اين حالت همان توجّه و به ياد خدابودن است. ولو بهصورت ظاهر و به اصطلاح اللّه اللّه نگويد. چنانكه از يكى از ائمّه(ع) مروى است كه مىفرمايد: من نماز مستحبّى بسيار مىخواندم. پدرم به من فرمودند اينقدر به نماز نپرداز البتّه نه اينكه حضرت فرمودند نماز نخواند بلكه مقصودشان اين بود كه فقط بهصورت ظاهر عبادت نپردازد بلكه به معنا و حقيقت آن هم توجّه داشته باشد. و يا در اصول كافى از حضرت صادق روايت شده كه مىفرمايند: پدرم راه مىرفت ذكر مىگفت، سخن مىگفت، ذكر مىگفت، غذا مىخورد ذكر مىگفت. حال نكته اينجاست كه انسان هنگام جويدن لقمه كه نمىتواند ذكر بگويد پس گويى منظور آن است كه وجود حضرت درواقع ذكر بود. مؤمن هم تا به آن مراتب عاليه نرسيده است، به هر اندازه كه مىتواند نبايد ياد خدا را فراموش كند. خدا در مورد فراموشى در قرآن فرموده وَ اِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ(7) (اگر شيطان تو را از ذكر و ياد خدا غافل كرد، تو هم تا متوجّه شدى استغفار كن و ذكرت را بگو) يعنى در هر صورت به همان اندازه كه مىتوانى بايد مشغولِ ذكرت باشى. البتّه اينكه مىگويند هميشه در حال ذكر باشد، آن حالت ايدهآل است. ما آن وقتها در درس جبر خط مجانب مىخوانديم يعنى يك خط كجى را در كنار يك خط راستى مىكشيديم و آن خط كج را ادامه مىداديم كه به آن خط راست نزديك و نزديكتر مىشد ولى به آن نمىرسيد. حالا ما هم حركت بهسوى آن خط مجانب را ادامه داده و رو به سوى او مىرويم، ولى كاملاً به او نمىرسيم.
پا نوشتها:
***اين گفتگو در پانزدهم ارديبهشت ماه 1388 شمسى انجام شده است.
1- سوره انعام، آيه 164.
2- سوره انفال، آيه 25.
3- سوره فتح، آيه 10.
4- سوره ذاريات، آيه 55.
5- سوره حجر، آيه 29.
6- مثنوى معنوى، تصحيح توفيق سبحانى، دفتر سوم، بيت 3213.
7- سوره انعام، آيه 68.
مصاحبه اختصاصی سایت مجذوبان نور باحضرت آقاى حاج دكتر نورعلى تابنده (مجذوبعليشاه)
احضار دو درویش نعمت اللهی گنابادی به اداره اطلاعات

در ادامه احضار و بازجویی های دراویش در روزهای گذشته دیروز نیز دو تن از دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی ساکن بیدخت به اداره اطلاعات گناباد احضار شد ند.
به گزارش خبرنگار سایت مجذوبان نور ؛روز دوشنبه 9 شهریورماه 1388 کلانتری مرکزی بیدخت با آقای عباسعلی زارع حقیقی متصدی مزار سلطانی بیدخت تماس گرفته و وی را جهت حضور در ستاد خبری اطلاعات شهرستان گناباد احضار نمود. آقای حقیقی در ستاد خبری حاضر و به سوالات مأمورین امنیتی پاسخ گفت .
بنابر این گزارش ؛ سوالات مأمورین اطلاعات از آقای حقیقی تماماً در راستای تکمیل تحقیقات پیرامون ممنوعیت دفن اموات در مزار سلطانی بیدخت بوده و وی را تهدید نموده اند که در صورت دفن مجدد اموات برخورد جدی تری صورت خواهد گرفت .
همچنین صبح امروز علی کاشانی فر یکی دیگر از دراویش گنابادی نیز از سوی اداره اطلاعات گناباد احضار که پس از حضور در محل ستاد خبری ، پیرامون حوادث اخیر در گناباد و برخوردهای صورت گرفته با اجتماع قانونی دراویش مقابل دادگستری این شهرستان از وی سوالاتی شده است .
موضوع دراویش گنابادی را، به مسئله نظام تبدیل نکنید!؟!

امروز آقای مصطفي كواكبيان نماینده مردم سمنان در مجلس شورای اسلامی در مقام مخالف، خطاب به وزير پيشنهادي اطلاعات گفت : "من به طور جدي با گروه و افراد منحرف مخالفم، اما در مورد بحث دراويش گناباد ی كه اصلا مساله نظام نبود، ولي يك دفعه به مساله نظام تبديل شد ميخواهيد با اين مسائل چگونه برخورد كنيد." تابناک
سایت مجذوبان نور: ازتذکر این نماینده محترم به آقای مصلحی وزیر پیشنهادی وزارت اطلاعات در دولت دهم ، هم جای شادی دارد و هم نگرانی !!
خوشحالی از آن جهت که به هر شکل علیرغم بیداد چکمه پوشان قدرت و به بند و زنجیر کشیدن شیعیان علوی وبستن دهان سالکان طریقت مرتضوی، فریاد مظلومیت دراویش گنابادی در روزدرویش (سوم اسفند ماه 1387) از دیوارهای ضخیم حائل میان مردم و نمایندگان آنها درمجلس شورای اسلامی گذشته و به گوش مجلسیان رسیده است . این واقعه هر چند دیر، اما به هر صورت می تواند سکوت حاکم بر خانه ملت را شکسته، نمایندگان دیگر را تشویق به دفاع از حقوق قانونی موکلین وتمامی شهروندان این مرز و بوم نماید.
پس از این شادی زود گذر! شاید بایستی تامل کرد و نگران بود که طوفانی دیگر در راه است ،زیرا چند ساعتی از این اظهارات نگذشته بود که نگهبانان سکوت و سانسوراین خبررا به سلیقه خویش تفسیر کرده در بوق و کرنا نمودند که نماینده محترم سمنان خواستار برخورد با دراویش گنابادی شده است .!؟!
در دولت نهم ، تخریب سه حسینیه در شهرهای قم، بروجرد واصفهان ، بازداشت ، محاکمه و مجازات شمار زیادی از دراویش به شلاق ، زندان و تبعید،دستگیری و محاکمه وکلای دراویش و صدور محکومیت آنها به حبس و شلاق و ابطال پروانه وکالت، آن هم بر اساس گزارشات وزارت اطلاعات، اخراج دراویش از پستهای آموزشی واداری به موجب نامه های اداره کل تعیین صلاحیت و اسناد وزارت اطلاعات، تنها گوشه ای از تعرضات مسئولین امنیتی به دراویش گنابادی می باشد.
امیدواریم معاندین تصوف، دست از عناد و دشمنی بر دارند و حقوق قانونی دراویش را تضییع ننمایند ، بلکه حقوق انسانی همه ایرانیان را محترم دارند و بر اساس قانون عمل نمایند واز آه مظلوم بترسند که :
آه دل درویش به سوهان ماند
گر خود نبرد ،برنده را تیز کند
ترجمه :
« خدایا این ماه مبارک (رمضان) که در آن قرآن نازل شد و مقرر گردید برای هدایت مردم و ادله روشن برای راهنمایی و جدا ساختن حق و باطل اینک فرا رسید و ما را در این ماه و ماه را برای ما سلامت بدار و برای ما این ماه را آسایش و عافیت مسلم دار ای آنکه طاعت اندک ما بندگان را اخذ کرده و مقابلش پاداش بسیار عطا میکنی از من هم این قلیل طاعت بپذیر ای خدا از تو درخواست میکنم که به هر کار خیری مرا راه نشان دهی و از هر چه محبوب تو نیست مرا مانع شوی ای مهربانترین مهربانان عالم ای کسی که از من و از بدیهایی که از شرم خلق پنهان داشتم درگذشتی و ای کسی که مرا به ارتکاب گناهان مؤاخذه نفرمودی عفو تو عفو تو عفو تو شامل حالم باد ای ذات بزرگواری خدای من تو مرا موعظه کردی (در کتابت) و من نشنیدم و از هر حرام انزجار دادی و من ترک ننمودم چه عذر به درگاهت آورم از من درگذر ای خدای با کرم و بخشش عفو تو عفو تو شامل حالم باد ای خدا از تو درخواست میکنم راحتی در وقت مرگ و آمرزش هنگام حساب اگر گناه از بنده بزرگ است عفو و بخشش از تو نیکو است ای که تقوی و آمرزش سزاوار توست عفو تو عفو تو شامل حالم باد ای خدا من بنده تو فرزند بنده و کنیز توام ضعیف و ناتوانم و به رحمت بیپایانت محتاج و تویی که ثروت و برکت نازل بر بندگانت میکنی تو قاهرو مقتدری تو اعمال خلق به شمار آورده و روزیشان تقسیم کردهای و زبانهاشان مختلف و رنگهاشان گوناگون ساختی خلقتی پس از خلقتی دیگر آفریدی بندگان از علم تو آگاه نیستند و به قدر و مقامت پی نتوانند برد و همه ما خلایق به رحمتت محتاجیم پس تو به کرم و بزرگواری خود روی از من مگردان و قرار ده مرا از شایستگان خلقت در مقام عمل و آرزو و در قضا و قدر خدایا مرا با بهترین حال باقی بدار و در بهترین حال بمیران که آن حال دوستی با اولیاء توست و دشمنی با اعدایت و شوق لقایت و ترس از قهر و جلالت و حال خشوع به درگاهت و وفای به عهدت و به تسلیم و رضایت و با تصدیق به کتابت و پیروی از سنت پیغمبرت ای خدا آنچه در دلم از شک و ریب و انکار و یأس و نومیدی و شادی و سرکشی و عیاشی و اسراف یا تکبر و خود پسندی یا ریا کاری و خودنمایی یا شقاوت و نفاق و دورویی یا کفر و فسق و گناه یا بزرگی نخوت یا هر چه تو نپسندی از تو درخواست میکنم که همه این اوصاف را بدل کنی به ایمان به وعدههای خود و وفای به عهدت و رضا و خوشنودی به قضایت و زهد در دنیا و شوق و رغبت به آنچه نزد توست و آگاهی و اطمینان خاطر و توبه نصوح که من از تو میطلبم این امور را ای پروردگار عالم ای خدای من تو بس با حلم و بردباری خلق که تو را معصیت میکنند گویا نمیبینی و بس با جود و کرمی اطاعتت که میکنند گویا هیچ معصیت نکردهاند و من با هر که معصیت نکرده است همه ساکنان زمین توایم پس با ما به فضل و رحمتت کرم فرماو به عادتت که خیر و احسان است رفتار کن ای مهربانترین مهربانان عالم و درود بر محمد (ص) و آلش درودی پیوسته که جز تو کسی آن را به حد و شمار و قدر و اندازه در نیاورد ای مهربانترین مهربانان. »
مزار سلطانی بیدخت، زیارتگاه است
به دنبال انتشار مشروح گفتگوی هفته نامه ، نامه گناباد با دادستان این شهرستان در باره وقایع اخیر علیه دراویش سلسله نعمت الهی گنابادی ، جوابیه ای از سوی آقای دکتر غلامرضا هرسینی وکیل درجه اول دادگستری به دفتر آن هفته نامه ارسال شده که این نشریه براساس موازین قانونی اقدام به درج بخشهایی از آن که جنبه حقوقی داشته نموده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
هفته نامه وزین و محترم نامه گناباد
احتراماً در شماره 184 مورخ 8/5/88 مصاحبه ای تحت عنوان «گفتگو با دادستان گناباد در باره تجمعات اخیر دراویش» به چاپ رسیده است که ضروری دیدم مطالبی چند جهت استحضار خوانندگان و مسئولین محترم گناباد معروض دارم بلکه اتحاد و انسجام موجود چندین ساله در بین اقشار جامعه حفظ و نگهداری شود.
- طبق رویه مملکتی: قوانین و دستورالعملهای لازم الاجرا در دانشکده های مستقر در شهرها یا شورای بهداشت شهرستان وضع نمی شود و مملکت مرجع قانونگذاری دارد و دستورالعمل های اجرایی غالباًً پس از بررسی کارشناسان خبره و تدوین ضوابط در وزارتخانه های زیربط مطرح و به وسیله بالاترین مقامات اجرایی مصوب می شود و با تحقیقی که به عمل آمده در وزارت بهداشت تاکنون دستورالعملی مصوب تدوین نشده و پیش نویسی هم که تهیه گردیده مکانهای خاصی را که دارای تولیت بوده از شمول آن مستثنی نموده اند.
نامه فرماندار محترم گناباد به دانشکده بهداشت جنبه توصیه داشته و در جهت حل مسئله بهداشت آب های زیرزمینی نبوده اند زیرا اهالی اطلاع دارند فاضلاب و آبهای آلوده ناشی از توالت منازل شهری به آب قنات وارد می شود و جلوگیری از آن مستلزم طرح فاضلاب شهری است و به همین جهت هم دانشکده بهداشت گناباد متعرض مسئله مبتلابه نگردیده و برای رفع تکلیف به جمله کلی معضلات و مشکلات روحی وروانی بدون ذکر مصادیق بسنده کرده است که استحضار دارند معضلات و مسائل روحی روانی اصولاً با آب های صاف یا آلوده زیرزمینی هیچ گونه رابطه عقلی و منطقی ندارد و به لحاظ اطلاع اهالی بیدخت از وارد شدن آبهای چاه فاضلاب منازل در مسیر قنات اکثراً از مصرف آن برای خوردن و آشامیدن خودداری می کنند.
اینجانب برای جلوگیری از بروز هر اتفاق در اسفند ماه 1387 به گناباد مراجعه و با مسئولین محترم محلی حضوراً ملاقات و تبادل نظر کردم و نامه کتبی هم به همه مقامات اعم از فرمانداری، دادستانی، بهداشتی، دانشگاه، نیروی انتظامی تقدیم کردم و به عرض آن بزرگواران رساندم مزار سلطانی بیدخت گورستان نیست بلکه محلی مسدود با دیوارهای 4-5 متر ارتفاع است و فقط اشخاصی استحقاق دفن در این محدوده را دارند که از قبل در احداث کمک کرده یا در زمره خدمه و خدمتگزاران باشند و عاجزانه استدعا کردم برای رفع هر گونه تردید و ابهام با هزینه اینجانب از هیئتی خبره و کارشناسان رسمی دعوت شود تا از محل بازدید نموده فاصله 50 متری مزار تا قنات را مد نظر قرار دهند و چون در گذشته مزار سلطانی به روی تپه احداث گردیده اختلاف سطح و عمق با قنات را که بیش از 25 متر است مورد توجه قرار داده و از مجرای ورودی قنات و قسمت خروجی آن نمونه برداری کنند و آن نمونه ها را مورد آزمایش قرار دهند اگر تفاوتی در آزمایش دو نمونه مشاهده شد قطعاً متولی محترم مزار به رعایت اصول بهداشتی پایبند بوده و شخصاً در حل معضل اقدام خواهند کرد اما از اسفند ماه 1387 که این تقاضا تقدیم گردیده دو مرتبه دیگر هم ملاقات حضوری صورت گرفته معذالک در جلب نظر کارشناس اقدامی صورت نگرفته و همانگونه که گفتگوی مندرج در آن روزنامه وزین مطرح گردیده است در سطح منطقه 14 گورستان وجود دارد که همگی مشمول نامه دانشکده بهداشت گناباد هستند و از آن گورستان فاقد دیوار و در صرف نظر شده است و فقط به مزار سلطانی بیدخت که طبق اظهارات جناب آقای دادستان در فاصله صدور نامه بهداشت گناباد 27/3/87 تا روز مصاحبه 8/5/88 منحصراً سه میت در آن دفن شده اند مورد عتاب و خطاب قرار گرفته و تنها متصدی مزار تعقیب و محکوم گردیده و مجدداً پرونده تشکیل داده و عده ای را تعقیب کرده اند.
جناب آقای دادستان فرمودند حرم مطهر حضرت رضا علیه آلاف تحیۀ و الثناء و سایر حرم های متبرک دیگر نظیر حضرت معصومه در قم و شاه چراغ در شیراز با مزار سلطانی قابل مقایسه نسبت بنده هم می گویم مزار سلطانی بیدخت هم با سایر گورستان هایی که در نامه دانشکده بهداشت منعکس شده قابلیت مقایسه ندارد زیرا مزار سلطانی با ابعادی مشخص و محدود و با دیوارهای مرتفع و دربهای ورودی و خروجی تحت کنترل و مجهز به آب و برق و روشنایی و گل کاری و نگهبان و خدمتگزار و حضور مکرر و مستمر زوار در محل و اقامت آنها در حجره های احداثی دور تا دور مزار، موقعیتی ممتاز از سایر اماکن برای آن ایجاد نموده است معذالک مسئولین محترم دادسرا و ضابطین محترم دادگستری از بررسی وضعیت سایر اماکن اغماض کرده و به محلی چشم دوخته اند که در طول سال فقط 3 میت در آن دفن شده اند...
با احترام و تشکر
احد از وکلای فقرای نعمت الهی گنابادی
غلامرضا هرسینی
سواره در مسجد
در رساله «مقامات تایبادی»، از مناسبات امیر تیمور و صوفیه جام و خصوصاً تایباد، گفتگو به تفصیل به میان آمده، و فرزندان و سرداران تیمور خصوصاً اصرار داشته اند که به نوعی با خانقاه تایباد و صوفیان آن حدود – که لابد جمع قابل اعتنایی بوده اند – ارتباط برقرار کنند. صاحب مقامات می نویسد:
«... چون امیرکبیر جهانگیر جهان، دارای قلعه گشای – امیر تیمورخان، از توران به عزیمت ایران سوار شد – با لشکری بسیار، چون به ایران رسید – کسی [به] قصبه کوسویه فرستاد به نزدیک ... شیخ الاسلام زین الدین- قدس الله روحه. و مثال نوشت مضمون آنکه: ارادت چنان است که به زیارت شما مشرف شوم، فاما از آن جهت که از خرابی آن دیار و آن مزار [عات] اندیشیدم، و تأمل کردم، دولت آمدن میسر نشد. تو را شرف ملاقات ارزانی باید داشت و هرچه فرمائی آن کنم. مولانا شیخ الاسلام در جواب مثال امیرکبیر نوشت و به دست ملازم امیرکبیر جهانگیر داده فرمودند که:
- رسم درویشان بوده است و نمی باشد که پیش شاهان و سلاطین روند...
پس، آینده بازگشت چون به امیر رسانید، امیر در غضب شد... کسی دیگر فرستاد... و چنین گویند که تا نماز شام را، هفت کس از روی سیاست و غضب هرچه تمامتر فرستاد و چنین گفته بود که:
- چون بدان رسی، گریبان او را بگیر، و در سر اسب، پیاده بیارید.
چون نظر [مأمورین] بر جمال کمال ولایت مآب... می افتاد، معتقد و گریان می شدند. و به جز از لطف و مدارا هیچ نوع خشونت و غضب ظاهر نمی کردند و باز می گشتند...
هم در این شب، کسی دیگر تعیین فرمود که با او هیچ نوع ملایمت ممکن نبوده، با او چنان گفت که:
- در وقت ملاقات پیاده نشوی، و گریبان او را بگیر.
آن کس تا آفتاب طلوع کرد به تایباد رسید.
مولانا شیخ الاسلام در مسجد جامع بودند.
ملازم امیر، سواره در مسجد، تا فرمان امیر رعایتکرده باشد. چون چشم او بر جمال ولایت مآب.... افتاد، خود را از اسب در افکنده و گریان شد و بسیار بگریست.
به امیر بگو: نمی آید
مولانا شیخ الاسلام، آن را به لطف پیش خود خواندند و پرسیدند. او گفت احوال خود را پس، مولانا شیخ الاسلام را، یاران و مریدان و اقربا، از روی ملالت گفتند و بسیار بگریستند و جوش و خروش برآوردند که:
- مخدومنا پادشاهان قهار می باشند، و غضب ایشان صعب می باشد – مبادا بر این قریه غضب واقع شود و ما را بلا پیش آید. التماس آن است که پیش امر روید و ما را از این غم و الم باز خرید.
- چون التماس از حد بگذشت و جوش و خروش بسیار شد... شیخ الاسلام فرمود که: مدت سی سال است که هیچ کار به اختیار خود نکرده ام... اکنون شما می گویید برو؟ در معنی می گویند نمی باید رفت.
پس، آینده را گفت که:
- به امیر بگوی نمی آید...
پس ملازم امیر، گریان از افعال و اقوال خود، پشیمان، به طرف امیر روان شد... گفت: فرمان امیر چنان بود که از اسب پیاده نشوی و آن بزرگوار را به زجر و عقوبت و خشونت هرچه تمامتر بیاوری، چون بدانجا رسیدم و چشم من بر جمال با کمال او افتاد- اژدری دیدم که حمله بر من کرد. خود را از اسب در افکندم و خود را دیگر ندیدم.
امیر... از آن غضب ها پشیمان شد و کس دیگری را از روی مرحمت... فرستاد و چنین فرمود که:
- ایشان از سرای خود بیرون نیایند – که من می ایم تا شما را در سرای شما ملازمت نمایم..
عدل یک ساعت
چون امیر به سرای رسید، مولانا... از سرای خود بیرون آمدند و ملاقات دست داد، و امیر خود را از اسب در افکند... و مولانا ایشان را در بر گرفت و بیفشرد- چنان که امیر گفت:
- دست از من باز دار که می ترسم هلاک شوم...
امیر گفت: من از تو بترسیدم پیغمبر نیستی، اما همه کس هستی... اکنون در نصیحت افزای و مرا نصیحت کن... مولانا گفت: هیچ نصیحت از آن بزرگتر نیست که، خواجه کاینات... فرماید که:
- عدل یک ساعت پادشاهانه، از شصت سال عبادت مقبول بهتر است. پس ای امیر به عدل کوش و با بندگان خدای تعالی احسان کن که دنیا بقایی ندارد...
پس امیر گفت: این نصیحت ها با ملوک [پیشین] چرا نمی گفتی؟
ایشان فرمودند: می گفتم، نمی شنودند – حق سبحانه تعالی تو را برایشان گماشت، تو نیز اگر نشنوی دیگری را بر تو گمارد.
امیر گفت: از من بزرگتر باشد؟ مولانای شیخ الاسلام فرمودند:
- اخی عزرائیل، از تو قوی تر و بزرگتر است... این نیز کرامت بود که واقع شد- چرا که پادشاهان را از تیر و شمشیر و کارد چاره نیست، و امیر کبیر جهانگیر... با وجود جهانگیری – به اجل خویش از دنیا بیرون رفت.
بعد از آن مولانای... فرمودند که:
- التماس آن است که مردم هرات را اسیر و غارت نکنی. امیر چون این سخن شنید بسیار شادمان شد، و به ارباب دولت گفت:
- شهر هرات را خواهم گرفت – که اگر نگرفتمی، مولانا چرا التماس [عدم] اسر و غارت می کند؟
- دیگر، مولانا شیخ الاسلام فرمودند که: سادات و علماء و مشایخ را عزیز و بزرگ داری. تا ارواح آباء و اجداد ایشان ممد و معاون تو باشند. و بدان که معاونت در عالم ارواح از همه لشکرها و خزاین و دفاین تو بهتر باشد، و ثمره و نتیجه بیشتر دهد...
با تبریک آغاز ماه مبارک رمضان خدمت کلیه برادران ایمانی ربنای استاد شجریان به همراه مثنوی افشاری مربوط به آن را جهت دانلود به شما سرورانم تقدیم می داریم.
بیدختیان 121 : توفیق بندگی همه عزیزان ایمانی را از درگاه حضرت دوست مسئلت داریم.
دانلود ربنا با صدای استاد شجریان ( حجم ۷۸۷ کیلو بایت )
سوره آل عمران - آيه شماره 8
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
ترجمه فارسي :
پروردگارا ! دل هايمان را پس از آنكه هدايتمان فرمودى منحرف مكن ، و از سوى خود رحمتى برما ببخش ; زيرا تو بسيار بخشنده اى .
سوره مومنون - آیه 109
رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ
ترجمه فارسي :
پروردگارا ! ما ايمان آورديم ، پس ما را بيامرز و به ما رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگانى .
سوره کهف - ایه 10
رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
ترجمه فارسی :
پروردگارا ! رحمتى از نزد خود به ما عطا كن ، و براى ما در كارمان زمينه هدايتى فراهم آور .
سوره بقره - ایه 250
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ترجمه فارسی :
دانلود مثنوی افشاری ماه رمضان با صدای استاد شجریان ( حجم ۷۳۴ کیلو بایت )
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورندهي لــقمـه هاي راز شـــد
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب
گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن
چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام
چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير
احضار يك درويش گنابادي به اداره اطلاعات !؟!

به گزارش خبرنگار سايت مجذوبان نور ؛ ساعت 30/9 صبح امروز دوشنبه 2 شهريورماه ، كلانتري بيدخت ، آقاي حسين مهدوي از دراويش سلسله نعمت اللهي گنابادي را به صورت تلفني جهت حضور در ستاد خبري اطلاعات گناباد احضار كرد .
بنابراين گزارش ؛ فردي كه خود را مأمور كلانتري معرفي مي نمود با منزل آقاي مهدوي تماس گرفته و از وي دعوت به حضور در كلانتري مي كند كه پس از حضور اين درويش در كلانتري ، فرمانده انتظامي با ارعاب از وي مي خواهد تا خود را به ستاد خبري اطلاعات معرفي كند ولي هيچگونه پاسخي درباره دارابودن حكم مقام قضايي مطرح نمي كند .
اين گزارش در ادامه مي افزايد ؛ آقاي مهدوي به اصرار مسئولين كلانتري بيدخت، در ستاد خبري اطلاعات گناباد حاضر مي شود و مورد بازجويي و تفتيش عقيده مأمورين امنيتي قرار مي گيرد .
در روزهاي اخير اداره اطلاعات گناباد تعداد زيادي از دراويش را به صورت تلفني با تهديد و ارعاب احضار و بعضا با رفتارهاي غيرمتعارف به صورت غيرقانوني دستگير و به ستاد خبري منتقل و پس از بازجويي ، آنها را آزاد نموده است .
آخرين مطالب ارسالي