تبليغاتX
خورشید حق

rightsun1

خاک پای دراویش

rightsun1

http://rightsun1.blogfa.com

خورشید حق

خورشید حق

خورشید حق

خورشید حق

 

 

 

خورشید حق


لوگو خورشید حق


درباره خورشید حق



لينک فقرا


امکانات



آمار

 

mola

برای دریافت عکس فوق با کیفیت بالاتر اینجا کلیک کنید

 

وبلاگ خورشید حق عید سعید فطر را خدمت مولی معظم حضرت حاج دکتر نور علی تابنده مجذوب علیشاه ارواحنا فداه ، مشایخ بزرگوار ایشان، عزیزان ایمانی و مسلمین جهان تبریک عرض مینماید

 


|+| نوشته شده در 88/06/29 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش

(قسمت دوم مصاحبه با حمید رضا مرادی از مدیران سایت مجذوبان نور)

 

س : علل ایجاد بحران درحوزه های سیاسی و اجتماعی کشورازجمله برخورد با دراویش چیست ؟

 

ج : عدم اجرای دقیق  قانون اساسی و  خلاء ها و ابهامات موجود در اصول آن ، تبعیض های ناروا در قوانین ، تنگ نظری و اعمال سلایق شخصی در اجرای قانون توسط مجریان امر،  تحجرو جمود فکری  در ساختار فرهنگی جامعه ،  وجود نیروهای فراقانونی وذی نفوذ در ارکان قدرت و نهادهای موازی با حاکمیت، مشکلات عدیده و ناهماهنگی در برنامه ریزی های اقتصادی ،فرهنگی و سیاسی از جمله علل ایجاد بحران در عرصه های اجتماعی و سیاسی است.

ادامه متن در ادامه مطلب . . .


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 88/06/16 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش

به گزارش خبرنگار سایت مجذوبان نور ، روز گذشته حسین سلطاندوست یکی از دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی ساکن  بیدخت ، دار فانی را وداع گفته و صبح امروز، یکشنبه 15 شهریورماه 1388 در گورستان جعفر آباد بخاک سپرده شد . نکته حائزاهمیت  آن بود که یک مینی بوس از نیروهای لباس شخصی و چند تن از پرستل نیروی انتظامی از صبح امروز و از ابتدا تا پایان  به خاکسپاری متوفی ، مراسم را زیر نظر و در کنترل کامل داشتند .

در ادامه این  خبر آمده است : بنا به اظهار مطلعین و شاهدان عینی ، صبح امروز ماموران کلانتری مرکزی بیدخت به منزل متوفی مراجعه و از خانواده وی جهت عدم دفن، در مزار سلطانی بیدخت، تعهد می گیرند .


|+| نوشته شده در 88/06/16 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش

سلوك عرفانى در دوره مدرن(بخش دوّم)

گفتگو با جناب آقاى حاج دكتر نورعلى تابنده (مجذوب‏عليشاه) ***

 

14 ـ چقدر مشكلات و معضلات اقتصادى و اجتماعى مى‏تواند دخالت داشته باشد در عدم دائم‏الذكر بودن؟ يعنى اگر اگر كسى نيّتش اين باشد كه حتّى در كارهاى ظاهرى‏اش مثل سر كلاس درس رفتن، خدا را درنظر داشته باشد، آيا اين مى‏تواند ذكر باشد؟ آيا اگر كارهاى دنيايى را به نيّت خدايى انجام دهيم مى‏توانيم اسمش را ذكر بگذاريم؟

بله، اين عبادت و ذكر است براى اينكه هر كارى كه براى خدا مى‏كند به ياد خدا است منتها نه ذكر به‏معناى خاصّ آن. او در آن‏صورت هر كارى كه بكند ياد خداست.

15 ـ پس مى‏توانيم بگوييم آن دستور سلوكى كه داده مى‏شود، درواقع تمرينى است براى اينكه سالك در همه‏حال به ياد خدا باشد ولى آن وضعيّت در حالت عادى ممكن نيست امّا مى‏تواند مثل تمرين مقدّماتى باشد كه به يك ورزشكار مى‏دهند تا آن ورزش خاص را انجام دهد.

آن دستور سلوكى مثل تمرين و ورزشى است كه يك ورزشكار انجام مى‏دهد ولى آن تمرين هدف نيست، بلكه ورزش و تمرين مى‏كند كه عضلاتش قوى شود تا مثلاً بتواند بدود، پس صرفا قوى شدن عضلات هدف نيست امّا اگر عضلات قوى شود به چه درد مى‏خورد؟ براى اينكه بتواند بدود. دستوراتى هم كه به سالك مى‏دهند براى اين است كه عضلاتش قوى شود و بدود تا به مقصد رسد.

16 ـ مشهور است كه شيخ جنيد بغدادى در تعريف تصوّف گفته: تصوّف تصحيح خيال است. نسبت خيال با ذكر و فكر چيست؟

ذكر چيزى است كه از اوّل ارادى است و از طريق ذكر، خيال را با اراده مى‏بريم به سوى خداوند، منتها نه به‏معناى موهوم خيال. خيال يعنى تصوّر چيزى كه وجود ندارد و ما يا علاقمنديم به وجودش يا مى‏ترسيم از وجودش، اين خيال است. ولى وقتى خيال را تبديل كنيم به ذكر خداوند يعنى متوجّه چيزى كه وجود دارد و ترس هم ندارد، مى‏شويم. اين تصحيح خيال است. يعنى خيال را از موهومات متوجّه كنيم به واجب‏الوجود، اين همان تصحيح خيال است.

17 ـ آيا تصحيح خيال فقط با ذكر ميسّر مى‏شود؟

ذكر براى تمركز فكر و خيال است نسبت به خداوند. امّا كسانى هم هستند كه ذكر ندارند مثلاً اسحاق نيوتن كه وقتى سيب از درخت افتاد فكر كرد و پى به قانون جاذبه برد درصورتى‏كه من و شما و اجداد ما هم خيلى مى‏ديدند كه سيب مى‏افتاد ولى پى به قانون جاذبه نبردند، امّا چون نيوتن تمركزش روى اين مسائل بود، آن تمركز و آن معنى موردتوجّه او، اين فكر را به او القاء كرد، ولى ما در عرفان مى‏گوييم كه خداوند اين فكر را بر ما القاء مى‏كند. منتها نيوتن، خدايى كه خودش آفريده بود كه خيال باشد، به او موضوع جاذبه را القاء كرد به همين دليل ممكن است كه در آينده نظريه جاذبه نيوتن رد بشود كما اينكه برخى معتقدند جاذبه وجود ندارد بلكه دافعه است به اين معنى كه زمين و ماه نسبت به هم دافعه دارند و مى‏خواهند همديگر را دور كنند ولى به دافعه خورشيد برمى‏خورد و زمين اين وسط مى‏ماند لذا مى‏گويند جاذبه وجود ندارد و قانون جاذبه معنى ندارد. حالا ما كارى نداريم كه آيا جاذبه وجود دارد يا ندارد ولى ما مى‏گوييم چون نيوتن تمركزش روى اين موضوع بود و آن معناى مورد توجّهش، خداى او بود، همان خداى خودش قانون جاذبه را به او القاء كرد.

18 ـ آيا مراقبه به سبكى كه مثلاً در يوگا گفته مى‏شود يا الآن در مديتيشن (meditation) مى‏گويند در تصحيح خيال مؤثّر است؟

بله منتها آنها يك چيز موهومى را به عنوان خدا درنظر مى‏گيرند. ولى ما همه‏چيز را با يك نخ به خدا وصل مى‏كنيم يعنى به آن واجب الوجودى كه اصل و علّت همه‏چيز است. البتّه برخى از فلاسفه در وجود اصل علّيت ايراد گرفته‏اند و مى‏گويند مثلاً اينكه آب در صد درجه به جوش مى‏آيد يا اگر اين‏طور بشود فلان واقعه اتّفاق مى‏افتد؛ مى‏گويند اين‏طور نيست كه يك رابطه عِلّى ميان آنها باشد، بلكه چون اين دو واقعه چند بار در كنار هم اتّفاق افتاده، لذا شما هم به‏دليل عادت گفته‏ايد كه اين، علّت آن است يا مثلاً اينكه گفته مى‏شود عسل و خربزه را با هم نخوريد، مى‏گويند چون دو سه بار عسل و خربزه را با هم خورده‏ايد و اشكالاتى جسمانى براى شما به وجود آمده است، بنابراين گفته‏اند خوردن آنها با هم بد است ولى شايد دفعه بعد كه با هم خورده شوند، اين موضوع اتّفاق نيفتد. سوفسطائيان قديم نيز به طريقى ديگر منكر اصل علّيت بودند.

البتّه مولوى مى‏گويد:

از سبب‏سازى‏اش من شيدايى‏ام

 از سبب سوزى‏اش سوفسطايى‏ام(1)

درواقع او همه اين حرف‏ها را كنار مى‏زند و مى‏گويد نه اسباب هستند و نه نيستند و اصلاً به من ربطى ندارد، من فقط يك سبب كه همان خداوند است، مى‏شناسم.

19 ـ سؤال بعدى درباره آن چيزى است كه الآن تحت عنوان تكثّر اديان (pluralism) مطرح است و راجع به حقّانيّت و باطل‏بودنش حكم مى‏كنند. از طرف ديگر مى‏توان اين سؤال را در عرفان باتوجّه به اينكه در عالم اسلام، طريقه‏هاى متعدّد عرفانى وجود دارد، مطرح كرد چرا كه آن مبحث قضاوت راجع به اديان در مورد طريقه‏هاى عرفانى هم مطرح مى‏باشد به اين معنى كه كسانى‏كه در طريقه‏هاى ديگرى هستند و يا حتّى عرفاى بزرگى كه در اديان مختلف بوده‏اند وقتى مطالب و سخنان آنان را مى‏خوانيم احساس مى‏كنيم سخن آنان به‏گونه‏اى است كه بسيار شبيه يافته‏ها و مطالبى است كه عرفاى اسلام گفته‏اند، حال با اين اوصاف، مى‏توان قائل به حقّانيّت آنها نيز شد يا خير؟

در قرآن راجع به اديان، به‏طور كلّى چندين آيه وجود دارد، از جمله در سوره حجّ مى‏فرمايد: اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَالَّذينَ هادُوا وَالصّابِئينَ وَالنَّصارى وَالْمَجُوسَ وَ الَّذينَ اَشْرَكُوا اِنَّ اللّه‏ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ(2)، يعنى خداوند ميان مؤمنين و يهوديان و صابئين و نصارا و مجوس و آنان كه مشرك شده‏اند، در روز قيامت حكم مى‏كند. به اين معنى كه صف‏هاى آنان را در روز قيامت جدا مى‏كند. صف مؤمنين يا مسلمين، صف يهود و نصارا و صابئين و صف ديگر، صف مشركين است و در جاى ديگر مى‏فرمايد: اِنَّ الَّذينَ امَنُوا والَّذينَ هادُوا والنَّصارى والصابِئينَ مَنْ امَنَ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا فَلَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ(3)، يعنى اگر معتقدين به اديان الهى ديگر ايمان و عمل صالح داشته باشند مثاب هستند. البتّه وقتى مى‏گويد يهود يا نصارا و... ايمان داشته باشند منظور ايمان به اسلام نيست، بلكه اگر ايمان به اصول دين خود كه همان توحيد، نبوّت و معاد است داشته باشند و عمل صالح انجام دهند، مثاب خواهند بود. ولى در مورد عمل صالح مى‏گويند يكى از اعمال صالح و اهمّ آن بررسى و تشخيص اين است كه كدام دين نسبت به ساير اديان برتر است مثلاً شخص يهودى بايد به اندازه اطّلاعات خودش بررسى كند كه آيا دين يهود برتر است يا اسلام و اگر به اين نتيجه رسيد كه دين يهود برتر است، چنانچه به همان اصول دينى خود ايمان داشت و عمل صالح به‏جا آورد مثاب است.

امّا علّت تكثّر سلاسل مختلف فقرا و اينكه چرا سلاسل متعدّد عرفانى ايجاد شد، اين است كه چون امام(ع) يا قطبى يا بزرگى مثلاً در عربستان و عراق بود و يك شيخى هم مثل خواجه عبداللّه‏ انصارى در هرات بود كه بُعد مسافت ميان اين دو بسيار بود ــ چنان‏كه قبلاً هم گفته‏ام در آن زمان كه حضرت صالح‏عليشاه از بيدخت به مكّه رفتند و برگشتند يازده ماه طول كشيد ــ لذا وقتى امام يا قطب، شيخى را مثلاً در هرات تعيين مى‏فرمود به دليل فاصله بسيار به آن شيخ دستور مى‏داد كه تو براى بعد از خودت هم جانشينى تعيين كن و او اين‏كار را مى‏كرد و بعد از او هم گاهى تعيين جانشينى ادامه پيدا مى‏كرد لذا به همين ترتيب از آنها سلسله‏هاى متعدّد جارى مى‏شد كه البتّه بعضى از اين سلاسل كاملاً مشخّص است كه قطع شده‏اند.

امّا در مورد اختلاف در روش و رفتار سلاسل مختلف كه هر كدام به‏نحوى بوده است، دلايلى مختلفى است. فرض كنيد در خراسان و نيشابور و آن‏طرف‏ها كه بارندگى و نعمت فراوان بوده است، به سخاوت توجّه داشتند و به آن تكّيه مى‏كردند ولى در عربستان كه بارندگى كم بوده است سخاوت ارزش ديگرى داشته است، همين‏طور ساير صفات در نقاط مختلف مشخّصه‏هاى مختلفى داشته‏اند، لذا رفتار و سلوك درويشى هم متناسب با مقتضاى محيط و منطبق با آن بوده است چنان‏كه حضرت صالح‏عليشاه داستانى را در مورد على(ع) و ابوبكر و عمر تعريف مى‏كردند كه اينها در يك سفرى با هم بودند و يك شب هر سه آنها محتلم شدند، وقتى براى نماز بيدار شدند، چون آب كافى براى غسل نبود و هنوز حكمى راجع به تيمّم نازل نشده بود، يكى گفت چون نمى‏شود غسل كرد، بنابراين نمى‏توان نماز خواند و او نخواند. ديگرى گفت چون نمى‏شود غسل كرد بايد تمام بدن را به خاك ماليد، لذا در خاك غلتيد، امّا على(ع) تيمّم كرد و نماز خواند. بعد پيغمبر(ص) هم روش على را تأييد كردند و سپس آيه تيمّم نازل شد كه: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيدا طَـيِّبا فَامْسَحوا بِوُجُوهِكُمْ وَ اَيْديكُمْ(4)، يعنى هنگامى كه آب نيافتيد با خاك پاكى تيمّم كنيد و صورت و دست‏هايتان را با آن خاك مسح كنيد. منظور اين است كه ايشان مى‏فرمودند در محيط عربستان به دليل كمبود آب، مسلمانان مجبور بودند كه با يك كوزه كوچك آب كه ابريق مى‏گويند ــ و ما به لهجه محلّى بريق مى‏گوييم ــ خودشان را بشويند تا ازاله نجاست شود و از آن آب هم براى رفع تشنگى مى‏خوردند و هم با آن وضو مى‏گرفتند. امّا كسانى كه در كنار دريا هستند به دليل وفور آب، اين‏گونه عمل نمى‏كنند. بنابراين برخى از اين تفاوت در روش‏ها مربوط مى‏شود به امكاناتى كه خداوند در اختيار بندگانش قرار داده است و الاّ همه يكى هستند چون اصل عرفان در همه اديان وجود دارد.

20 ـ سؤالى كه اينجا پيش مى‏آيد در مورد طريقه‏هاست؛ مثلاً طريقه نقشبنديه كه در يك دوره‏اى لااقل با نعمت‏الّلهيه خيلى مخالفت كرده كه ظاهرا جهات سياسى هم دارد و الآن هم از مشكوك‏ترين طريقه‏هاى عرفانى از نظر صحّت اجازه است، امّا وقتى اشعار و آثار كسانى مثل جامى را در اين طريقه مطالعه مى‏كنيم برنمى‏آيد كه اين مطالب و سخنان را صرفا در كتاب‏هاى ديگر خوانده باشد بلكه به‏نظر مى‏رسد كه برخى مطالبش مبتنى‏بر يافته‏ها و ديده‏هاى خودش است. حال با اينكه جامى از اصل در راهى رفته كه آن راه اشتباه بوده، پس يافته‏هاى او چه مى‏شود؟ آيا يافته‏هايش هم مى‏تواند باطل باشد؟

يافته‏هايش كه نمى‏تواند باطل باشد. اوّلاً براى خودش كه درست است به‏علاوه براى ما اگر با حال ما منطبق بود، صحيح است. جامى اتّفاقا  كتاب‏هاى خوبى دارد. امّا مثلاً وقتى كه مى‏گويد معاويه رضى‏اللّه‏ عنه، چون اين گفته با حال و عقيده ما منطبق نيست و مى‏دانيم كه غلط است، مى‏گوييم كه غلط است. به‏عنوان مثال فرض كنيد كه شخصى از راهرويى كه هواپيما را به سالن فرودگاه وصل مى‏كند رد مى‏شود و در اين راهرو، سوراخ‏هايى است كه از آن نور مى‏آيد و او مى‏تواند جلوه‏هايى از بيرون را ببيند ولى آنچه را كه از ديده‏هايش براى ما مى‏گويد صحيح نيست براى اينكه تصادفا چيزهايى را ديده است مثلاً مى‏گويد يك چراغ قوى در بيرون روشن بود ما مى‏گوييم كه راست مى‏گويى ولى او نمى‏داند كه آن چه بوده است. اينها هم تكّه تكّه مطالبى را مى‏گويند كه اگر با حال ما منطبق بود، ما هم آن را قبول مى‏كنيم و مى‏گوييم درست است و اگر منطبق نبود قبول نمى‏كنيم ولى نمى‏توان گفت كه همه‏اش غلط است چون با ايمان در آن راهى كه به خيال خودش خوب بوده، قدم زده است.

مثلاً ظهيرالدّوله بعد از آنكه مرحوم آقاى دكتر نورالحكماء اسناد جانشينى مرحوم آقاى سعادت‏عليشاه را به او نشان دادند گفته بود كه من تا به حال با اطمينان و با ايمان خدمت كردم ولى از حالا به بعد دستگيرى نمى‏كنم و نكرده بود. بنابراين او تا آن حدّ كه با خلوص نيّت كار كرده مثاب است. مثل همان داستانى كه مولوى در مثنوى مى‏گويد كه شخصى، بتى را در مقابلش گذاشته بود و با آن مناجات مى‏كرد. خداوند فرمود او مرا مى‏خواهد فقط اسم را اشتباه كرده است. بنابراين تا وقتى كه او را مى‏خواهند قولشان قبول است.

21 ـ و اين نظر مى‏تواند در مورد عرفان اديان ديگر هم به همين‏نحو صادق باشد؟

بله.

22 ـ حتّى اگر اديانى باشند كه اسمشان در آن آيه شريفه، نصارا و يهود و صابئين و اينها هم نباشد؟

در آن آيه مؤمنين و كفّار را جدا كرده است. در مورد آنهايى كه يك مايه مشترك با ما داشته باشند و آن مايه خداوند است، صادق است.

23 ـ الآن عرفان‏هاى ديگرى مثلاً عرفان سرخ‏پوستى رايج شده است كه وقتى آثارشان را مطالعه مى‏كنيم با اينكه صورت ظاهر به مبدأ و معاد و از اين قبيل اصول دينى اعتقادى ندارند ولى سخن از يافته‏هايى مى‏گويند.

من يكى دو تا از كتاب‏هاى كارلوس كاستاندا را خوانده‏ام مطالبى كه امثال او مى‏گويند اگر با عقايد و احوال ما منطبق است قبول داريم و آنهاى ديگر را نه.

24 ـ آيا حتّى اين قول مى‏تواند درباره كسى صادق باشد كه در جزيره‏اى دور از حضور اديان رسمى و بدون ارتباط با هيچ‏كس، براى خودش به‏صورت ظاهر بتى را بپرستد كه احتمالاً منظورش خداست؟

اگر همچنين فرضى قابل تحقّق باشد، بله.

ـ از اينكه وقت شريف خود را در اختيار ما قرار داديد، متشكّريم.

من هم از اينكه فقرا و ديگر علاقه‏مندان به عرفان و تصوّف به تحقيق برآمده و به‏دنبال فهم و معرفت بيشترى در راه سلوك هستند، خوشحالم و از شما نيز براى انجام اين گفتگو قدردانى مى‏كنم.

 

پا نوشتها:

***اين گفتگو در پانزدهم ارديبهشت ماه 1388 شمسى انجام شده است.

(1) - مثنوى معنوى، چاپ كلاله خاور، ص 13، س 32.

(2) - آيه 22.

(3) - سوره بقره، آيه 62.

(4) - سوره نساء، آيه 43.

مصاحبه اختصاصی سایت مجذوبان نور باحضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده(مجذوب علیشاه)


|+| نوشته شده در 88/06/12 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش

علم اعلاء- قسمت اوّل

 

نظر علماء،حکماء و اندیشمندان اسلام و متفکران

شرق و غرب در مورد تصوّف و عرفان

هو

121

 

فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ

 پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرا مى ‏دهند و بهترين آن را پيروى مى‏كنند اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.

 سوره زمر آیه 17 و 18

 

ولایت الهی و امر ایمان چیزی نیست که نیاز به سند و تایید دیگران داشته و بر اساس اقرار و یا انکار عده ای اعم از فیلسوف و پرفسور و عالم و علامه و غیره قرار گیرد که بخواهند آنرا قبول و یا رد نمایند تنها میزان و معرف شناخت ولی خدا از ولی طاغوت همان آیاتی است که در قرآن کریم راجع به این موضوع وجود دارد وهمچنین بیان معتبر معصوم علیهم السلام تنها محک شناخت سره از ناسره می باشد همان که حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صل الله علیه واله فرمودند که : کتاب الله و عترتی.

 واما از آنجا که بیشترعارفان و صوفیان صافی نهاد و درویشان پاک سیرت و راه یافتگان وادی توحید و متمسّکین به ولایت و جویندگان باب هدایت بنا به امر حضرت حق جلّت عظمته در آیه 69 از سوره مبارکه عنکبوت قرآن مجید که می فرماید:

والذین جاهدوافینا لنهدینهم سبلنا

و کسانی که در(راه) ما کوشیدند، به یقین را ه های راهوار خود را بی چون برایشان رهبری می کنیم. (ترجمه و تفسیر آیت الله دکتر محمد صادقی تهرانی)

 

دست تمسک یازیده و وعده الهی را با جان ودل پذیرفته و در اکثر آثار و فرمایشات خود بدان اذعان می نمایند وهم جویندگان حقیقت را بدان راهنمائی می نمایند فلذا آنان که به این نعمت و موهبت الهی متنعم می شوند و مشرف به وادی ولایت ائمه معصومین علیهم السلام میگردند دیگر کار با زید و بکر نداشته و تنها از فقیه آل محمد (ص) وعالمان و عارفان بالله که مطیع امر مولی هستند تبعیت می نمایند همان کسانی که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در وصف آنان می فرمایند: (مَن کانَ مِنَ الفُقَهاء صائِناَ لِنَفسِه، حافِظاً لِدینِه، مُخالِفاً عَلی هَواهُ، مُطیعاً لِأمرِ مَولاهُ، فَلِلعَوامِ أن یُقَلِّدُوه) هر کدام از فقهاء که بتواند خود را ضبط و نگهداری کند دین خود را حفظ کند، دین خودش را نفروشد، مخالف هواهای‏ نفسانی و مطیع امر مولی باشد، عوام از چنین کسی می‏توانند تقلید کنند

 ادامه در ادامه مطلب . . .


| ادامه مطلب |+| نوشته شده در 88/06/12 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش


كتاب «درآمدي بر تصوف و عرفان اسلامي» نوشته ويليام چيتيك و ترجمه جليل پروين، به همت انتشارات حكمت امسال به چاپ رسيده و در 310 صفحه و 10 فصل گردآوري شده است.

    
امروزه شاهد رشد روزافزون آثار تاليف شده در زمينه تصوف هستيم و اين كتاب به عنوان يكي از بهترين آثار در اين زمينه است.
    
در هر فصل از كتاب، نويسنده به ابعاد و جنبه هاي مختلفي از تصوف مانند: طريق تصوف، سنت تصوف، نفس انسان، ذكر خدا، عشق، سماع و پارادوكس حجاب پرداخته است.
    
مولف در نخستين فصل كتاب با توجه به مفاهيم سه گانه «اسلام»، «ايمان» و «احسان» زمينه و چارچوب اسلامي تصوف را تبيين و تشريح كرده و از آنجا كه مطالب اخير درباره تصوف، حاكي از اختلافات بر سر اين واژه در متون اوليه است، محققان تعاريف متعددي در اين باره ارائه كرده اند، لذا نويسنده با ارائه تعريف خويش از اين واژه كوشيده است تا بر اين اختلاف نظرها نيفزايد. نويسنده در فصل دوم در تبيين ماهيت تصوف، آن را به عنوان روح حيات بخش سنت اسلامي دانسته و با اشاره به وجود برخي انحرافات احتمالي تصوف در طول تاريخ و در بعد اجتماعي، خاطرنشان مي كند كه تصوف را بايد در چارچوب وفاداري آن به قرآن، سنت و اجماع علما يا بر حسب توانايي آن در عينيت بخشيدن به تماميت اسلام، ايمان و احسان مورد ارزيابي قرار داد.
    
«اسم و حقيقت فراسوي اسم»، موضوع مورد بحث فصل سوم اين كتاب است و براي اين كه بتوانيم هرچه بيشتر به حقيقت تصوف پي ببريم، نويسنده به توصيف اسامي ديگري نيز پرداخته و كوشيده است تا رويكرد متمايز تصوف نسبت به ديگر رويكردها را شرح دهد. مبحث اساسي فصل چهارم با عنوان «پرورش نفس» درخصوص شناخت ناپذير بودن نفس انساني است و نويسنده يكي از دلايل محكم و قانع كننده براي فرستادن رسولان را ناتواني انسان ها از شناخت نفس هايشان دانسته است و بيان مي كند كه از منظر تصوف، تصور عدم احتياج به علم نبوي، عيب مهلك جهان مدرن است.
    
«ذكر خدا» موضوع مورد بحث و عنوان تشكيل دهنده فصل پنجم كتاب است. عمل صوفيانه ذكر را مي توان نوعي ورد در نظر گرفت، ذكر در اساسي ترين صور آن، مستلزم تكرار يك اسم يا اسماء خداست كه اغلب در قالب عبارات شخصي مانند (الحمدلله) بيان مي شود. نويسنده در اين فصل توضيح مي دهد كه ذكر كامل به معني عينيت بخشيدن به تمام كمالات نهفته در فطرت انساني است.
    
در فصل ششم با عنوان«طريق عشق» مولف بعد از اشاره به تطور تدريجي تصوف از زهد به عشق و محبت و سپس با تاكيد بر علم و معرفت، مطالبي در تبيين اهميت عشق و برداشت اساسي تصوف از حقيقت عشق، در 3 بخش «خلاقيت عشق»، «معشوق حقيقي» و «دين عشق» پرداخته است. عنوان فصل هفتم«رقص بي پايان» نام دارد و نويسنده براي تبيين حقيقت رقص، به بررسي آموزه هاي اساسي تصوف درباره اسماء الهي، صورت خدا و طريق كمال انسان پرداخته است. فصل هشتم را كه عنوان آن«صور بهجت» است مولف به كتاب «معارف» بهاء ولد اختصاص داده و به ارائه مطالبي درباره ويژگي هاي خاص معارف پرداخته است.
    
فصل نهم به تفسير احمد سمعاني از داستان«هبوط آدم» اختصاص دارد و يكي از خدمات مهم نويسنده اين كتاب، معرفي و شناساندن كتاب بسيار زيبا و عرفاني«روح الارواح في شرح اسماء الملك الفتاح» نوشته عارف بزرگ احمد سمعاني است.
    
آخرين فصل كتاب «پارادوكس حجاب» نام دارد. نويسنده توضيح مي دهد، از آنجا كه حجاب همان وجه است و همه حجاب ها اوست و در عين حال هيچ يك او نيست درنتيجه براي رسيدن به خدا جز از طريق حجاب كه هميشه او (خدا) را نهان خواهد كرد، راهي وجود ندارد. اين تمايز و عدم تمايز توامان، همان پارادوكس مورد نظر است. نگارنده همچنين مبحث حجاب را در نخستين اقوال و آثار صوفياني از قبيل ابوبكر كلاباذي، ابراهيم بخاري مستملي، هجويري، ميبدي و غزالي پيگيري كرده است.


|+| نوشته شده در 88/06/12 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

 

                        گفتگوی اختصاصی با حضرت آقای مجذوب علیشاه

                     سلوک عرفانی در دوره مدرن (بخش اول)

 

 

                                 گفتگوی اختصاصی با حضرت آقای مجذوب علیشاه - سلوک عرفانی در دوره مدرن (بخش اول)

 

 

سلوك عرفانى در دوره مدرن(بخش اوّل)

گفتگو با جناب آقاى حاج دكتر نورعلى تابنده (مجذوب‏عليشاه)***

 

1 ـ جناب‏عالى در برخى از اعلاميه‏هايتان و اصولاً در ميان بياناتتان مسأله‏اى را طرح كرده‏ايد به‏نام عقل ايمانى، اين عقل ايمانى به‏نحوى كه طرح فرموده‏ايد و تبعيّت از آن را همراه با شريعت و طريقت آورده‏ايد، الآن مسأله مهمى است براى اينكه معمولاً به‏خصوص در اين چند دهه اخير، گفته مى‏شود كه فقرا از منظر معرفت و عقل چون نسبت به راهنما و بزرگ‏شان تسليم محض هستند بنابراين عقل در اينجا تعطيل مى‏شود و باتوجّه به اينكه عقل خصوصا در زندگى مدرن بسيار منشأ اثر است، چه‏كار بايد كرد يعنى واقعا بايد آن عقل را تعطيل كرد؟ آيا اين عقل مى‏تواند همان عقلى باشد كه جناب‏عالى آن را عقل ايمانى ناميده‏ايد يا اصلاً اگر زمانى اين دو عقل مقابل هم قرار گرفتند چه‏كار بايد كرد؟ يعنى اگر يك موقع آن عقل غيرايمانى يك‏طور بگويد و عقل ايمانى طور ديگرى بگويد، اوّلاً از كجا تشخيص داده بشود كه اين عقل، عقل ايمانى است و آن عقل، ايمانى نيست.  اينها مسائلى بود كه به‏خصوص در اوضاع و احوال كنونى راجع به آن خيلى بحث مى‏شود و حضرت‏عالى هم چند بار به انحاء مختلف درباره آن سخن گفته‏ايد حالا اگر ممكن است توضيح بيشتر بفرماييد.

تفاوت انسان با حيوان براساس تعريف قديمى و مرسومش اين است كه انسان عقل دارد، حيوانِ ناطق است ولى حيوانْ عاقل نيست، البتّه اخيرا بعضى‏ها گفته‏اند كه حيوان هم عاقل است. ولى به هر حال انسان با حيوان اين فرق را دارد، بنابراين آن عقلى بايد قاعدتا موردنظرمان باشد كه مشخِّص و فصل خطاب بين انسان و حيوان است. تجسّم عينى اين دو عقل، در تاريخ به‏خصوص براى ما فقرا و شيعيان، على(ع) و معاويه است. على عاقل بود و معاويه را هم عاقل مى‏گفتند و حتّى معاويه را مى‏گفتند از اعقل عقلاى زمان است؛ يعنى عقلاى عرب هشت يا هفت نفر بودند كه يكى از آنها معاويه بود. على مى‏گفت من هم حيله‏هاى معاويه را بلدم ولى ايمان من نمى‏گذارد كه آنها را انجام دهم. يعنى عقل ايمانىِ على اجازه نمى‏داد كه كارهاى خلاف معاويه را انجام دهد پس آن عقلى كه نگذارد كار خلاف را بكنيم ولو بتوانيم آن را انجام دهيم، آن عقل، عقل ايمانى است.

حال اگر، نه از منظر تكامل زيست‏شناسى، به مقايسه جانداران بپردازيم مى‏بينيم كه وجه مشخّصه انسان نسبت به ساير جانداران عقل است. انسان‏ها از آن عقل دو نوع استفاده مى‏كنند يك نوع استفاده عبارتست از برگشت به عقب يعنى برگشت به حيوان و حيوانيّت و نحوه ديگر، صعود و رفتن به جلو كه عقل ايمانى باشد. آن عقلى كه هدفش برگشت به عقب است يعنى فقط به حفظ بقاء نسل و بقاء اين بدن و لذّاتى كه مستقيما به اين بدن مربوط است توجّه دارد، عقل حيوانى و عقل غيرايمانى است ولى آن عقلى كه معتقد است كه بشر مبدأيى دارد و به‏سوى آن مبدأ مى‏رود، يعنى توجّه به آن مبدأ دارد، عقل ايمانى است. عقلى كه ايمان به خداوند دارد و ايمان به اينكه كارهايش بنابر قاعده است، آن عقل، عقل ايمانى است. البتّه اين موضوع چيزى نيست كه در همه موارد كاملاً مشخّص باشد بلكه مفهومى است كه تشخيص مصاديقش به‏عهده خود مكلّف است يعنى خود انسان‏ها است. اين است كه خيلى اوقات مى‏شود اشتباه پيش آيد. مثلاً در مورد معاويه نمى‏شود گفت كه او اصلاً به خدا اعتقاد نداشت براى اينكه وقتى خبر شهادت حضرت امام حسن(ع) را به او دادند، سجده كرد و شكر خدا كرد. منتها او خدايى را مى‏خواست كه در اختيار خودش باشد نه خدايى كه او در اختيارش باشد. خدايى كه او مى‏خواست، خدايى بود كه موافق با عقل شيطانى او بود ولى خداى ايمانى، خدايى است كه مخالف عقل شيطانى است و همان‏طور كه گفتم تشخيص آن در هر موردى با خود شخص است. يا مثلاً وقتى مالك اشتر را با عسل مسموم كردند، معاويه گفت كه خداوند را نمايندگان و فرشتگانى است حتّى در عسل. اين قول نشانگر آن است كه او اصلاً عقل خودش را عقل الهى مى‏دانست.

حال اگر معاويه خالصا و مخلصا و نه از روى هوى و هوس حتّى مى‏گفت كه على اشتباه كرده و او را بايد محاكمه كرد، ايرادى بر او نبود چون وقتى كه مى‏فهميد خودش اشتباه كرده، از تصميمش منصرف مى‏شد و مى‏گفت من خطا كردم. امّا چون موضع‏گيرى‏ها و رفتارش به اين دليل بود كه مى‏گفت من بايد باشم، همين من گفتن باعث شد كه اعمالش خلاف عقل ايمانى باشد؛ چنان‏كه ابوموسى اشعرى هم شايد واقعا در ابتداى كار براساس عقل ايمانى رفتار كرد ولى از لحظه‏اى كه خودخواهى آمد و همه‏چيز را براى خودش خواست از آن لحظه عقلش تبديل شد به عقل شيطانى كه ساقط و هلاك شد. عقل شيطانى، عقلى خودبين و خودمحور است.

2 ـ آيا مى‏شود گفت كه عقل ايمانى حاصل جمع عقل و عشق است؟

اصلاً عشق چيست؟ عشق به يك حقيقت، همان ايمان به آن حقيقت است كه يك جا لغت ايمان برايش آورده مى‏شود و يك جا عشق. ايمان جنبه خلوصش است كه در دل نهفته است و كسى نمى‏بيند، و عشق جنبه بيرونى و جلوه آن است. عشق و ايمان مترادف هم هستند. بنابراين چون ما مسلمان‏ها به يك مبدأ ايمان داريم، ايمان به وجود چنين مبدأيى باعث مى‏شود كه متوجّه شويم كه كارهاى ما، حساب دارد پس در اينجا، اين عقل ايمانى مى‏شود.

3 ـ پس اين مى‏تواند براى هر متديّنى در اديان ديگر هم باشد؟

بله هر متديّنى در اديان ديگر مى‏تواند داراى عقل ايمانى باشد منتها ما مى‏گوييم اگر متديّنين در اديان ديگر به عقل ايمانى خود رجوع كنند و آن را به‏كار ببرند مى‏فهمند اسلام بعد از دين آنها آمده است و كامل‏تر است و الاّ بله همان‏طور كه عشق در هر انسانى مى‏تواند باشد حتّى در انسان شيطانى؛ ايمان هم در هر كسى مى‏تواند باشد منتها ما ايمانى را كه مى‏گوييم، ايمان به خدا، ايمان به روز جزاست.

4 ـ آيا اين دو اصطلاح مى‏تواند همان دو اصطلاحى باشد كه مثلاً مولوى در مثنوى مى‏گويد عقل معاد، عقل معاش.

تقسيم‏بندى‏هاى مختلفى درباره عقل شده است. عقل شيطانى به اصطلاح عقل معاد ندارد و فقط عقل معاش دارد ولى عقل ايمانى، هم عقل معاد دارد و هم عقل معاش. عقل معاش نيازهاى امروزى ما را درنظر مى‏گيرد و نيازهايى كه در حيات دنيوى داريم. ولى عقل معاد، مصالح بعد از اين دوره حيات را درنظر دارد كه كارهاى ما مطابق با آن مصالح باشد؛ هر دو اينها اگر مطابق با ايمان باشند عقل ايمانى مى‏توانند باشند.

5 ـ سؤال بعدى برمى‏گردد به اين موضوع كه در سابق ارتباط بين فقراى تازه‏وارد يا دراويش جوان با مشايخ بيشتر بود و اين ارتباط و مصاحبت باعث مى‏شد كه خود به‏خود بسيارى از مسائل و سؤالات تازه‏واردين حل شود امّا در اين دوران كه به اقتضاى مشكلات مختلف آقايان مشايخ فرصت كمترى دارند و تعداد فقرا هم بيشتر شده است و بالتّبع تعداد سؤالات هم بيشتر شده است، چنين فرصتى  كمتر پيش مى‏آيد لذا جوانترها در اين موضوع مشكل پيدا كرده‏اند. به عبارت ديگر ما كه به اصطلاح مشرّف شديم و قدم به وادى سلوك نهاديم كسى را كه مستقيما با او تماس داشته باشيم و بتوانيم برخى از سؤالات خودمان را به‏صورت فردى نه به‏صورت جمعى بپرسيم نداريم و در اينجا مسأله‏اى كه پيش مى‏آيد موضوع مصاحبت است كه در قديم تحت عنوان پير صحبت مطرح بود كه حتّى در پند صالح هم، مصاحبت مهم شمرده شده است. حال اكنون با اين كثرت جمعيّت فقرا، اين موضوع براى دراويش خصوصا جوان‏هاى تازه‏وارد چگونه حل مى‏شود؟

البتّه صحبت در اينجا فقط به‏معناى مكالمه نيست، بلكه به‏معناى دقيق لفظ يعنى همراه بودن يا به‏اصطلاح هم‏كاسه بودن، كما اينكه درباره همراهان پيغمبر مى‏گويند: صحابه پيغمبر يا صحابى، يعنى اينها با پيغمبر مصاحبت مى‏كردند. پير صحبت يعنى همين. درواقع اگر هر درويش قديمى‏ترى كه روش و رفتارش مطابق با موازين سلوك باشد كه البتّه اين امر از رفتارش معلوم مى‏شود و جوانترها مى‏فهمند، براى جوانترها پير صحبت تلقّى مى‏شود. و اگر بيشتر مجال داشته باشند كه با هم باشند چه بهتر و اگر نه، به همان اندازه‏اى كه رفتار او را مى‏بينند، مى‏توانند استفاده كنند. اين صحبت و مصاحبت اگرچه حالا به‏واسطه جمعيّت زياد مانند گذشته امكانش تقريبا ميسّر نيست ولى مانند همان داستان زمان پيغمبر(ص) است كه حضرت، صحابه را جمع كرد و بين هر دوتايشان عقد اخوّت بستند كه هر كدام از آنها پير صحبت ديگرى بودند. اصلاً در بسيارى از اوقات اين پير صحبت به‏جهت تعديل‏كردن حالت روحى و معنوى طرف مقابل بود. مثلاً پيامبر ميان ابوذر و سلمان عقد اخوّت بستند يعنى سلمان پير صحبت ابوذر بود و ابوذر پير صحبت سلمان. سلمان عقل معاشش خيلى قوى بود و شايد برخى اوقات عقل معادش خسته مى‏شد كه ادامه راه دهد و ابوذر برعكس سلمان بود. مع‏ذلك با اين تفاوت در روحيّه همين كه پيغمبر فرمود كه اين دو نفر با هم مصاحب باشند، اراده حضرت باعث شد كه اين دو، اخلاق معنوى همديگر را بپسندند و حكمت اينكه حضرت بين اين دو عقد اخوّت بستند اين بود كه اخلاق هر كدام، اخلاق ديگرى را تعديل مى‏كرد.

اين است كه يك قاعده در موضوع پير صحبت آن است كه از سلوك و صحبت كس ديگر، نواقص سلوك خودمان را بفهميم و الآن هم مثلاً مى‏بينيد يك نفر درويش، به يكى از آقايان مشايخ علاقه زيادى دارد و بيشتر نزد او مى‏رود و اين هم به‏نحوى همان موضوع پير صحبت است هرچند كه اسم پير صحبت بر آن نگذاريم.

در قديم چون عدّه فقرا كم بود، ميسّر بود كه براى هر درويش، كسى را تعيين كرد كه پير صحبتش باشد تا هم روش او را تعديل كند و هم به‏تدريج دست او را بگيرد و بياورد بالا؛ ولى امروز هركس بايد بقيّه دراويش براى او پير صحبت باشند و دستورات فقرى و عمومى كه داده شد به آنها رفتار كند و اين دستورات تعديل مى‏كند يعنى در ضمن سلوك و عمل به دستورات، رفتار خودش را متعادل مى‏كند.

6 ـ پس به اين معنا، به‏نظر جنابعالى فقرا خودشان براى همديگر پير صحبت هستند؟

بله، همه براى هم پير صحبت هستند، هر مؤمنى براى مؤمن ديگر پير صحبت است. چنان‏كه در معارف دينى آمده كه از علائم مؤمن اين است كه ديدنش ايمان آدم را زياد مى‏كند، صحبتش علم آدم را زياد مى‏كند و رفتارش ميل و رغبت انسان به آخرت را زياد مى‏كند.

7 ـ فقرايى كه خارج از منطقه‏هاى اجتماع فقرى هستند، مثلاً در خارج از كشور يا جاهايى هستند كه هيچ فقير ديگرى نيست يا كم است، اينها از حيث سلوك به‏خصوص باتوجّه به مسائلى كه پيش مى‏آيد و يك مقدارى‏اش هم مسائل اخلاق درويشى است و كسى هم نيست كه به آنان تذكّر دهد، آنها چه كار بايد بكنند؟

شايد اين يك مجازات است، با اينكه خداوند فرموده است: لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى (1) يعنى هيچ‏كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد، ولى با اين حال مثلاً وقتى بحران اقتصادى در آنجا پيش مى‏آيد به همه‏جا سرايت مى‏كند. مثلاً الآن ما چه گناهى كرده‏ايم كه اگر در آن طرف دنيا دلار ارزان يا گران شود در زندگى ما تأثير مى‏گذارد. به اين طريق اين يك گوشمالى است براى بشريّت زيرا كه بشريّت بايد به هم نزديك باشند و چون اين امر امكان ندارد مجازاتش بر ما تحميل مى‏شود. بنابراين وقتى سيلى مى‏آيد كه همه را مى‏برد، اگر كسى سنگى در آن وسط ديد و رفت روى آن سنگ ايستاد با اينكه هميشه نمى‏تواند ايمن باشد، ولى مى‏تواند روى آن بماند تا وقتى كه سيل رفع بشود. آن فقير دورنشين هم بايد به اين تخته سنگى كه بعد از تشرّف به او داده شده، يعنى به همين دستورات فقرى و ذكر قلبى، توجّه كند. وى كم‏كم فكرش هم آن قدرت را پيدا مى‏كند كه تا حدّى اين مجازاتى را كه خدا براى بشريّت قرار داده رفع كند كه قرآن هم مى‏فرمايد: اِتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصيَبنَّ الَّذينَ ظَلَموا مِنْكُم خاصَّةً.(2) زنهار از آن فتنه‏اى كه وقتى بيايد خشك و تر را با هم مى‏سوزاند، يعنى گناهكار و غيرگناهكار، هر دو را مى‏سوزاند. البتّه درويش‏ها وظيفه‏شان اين است كه از اين مصيبتى كه دامنگير همه شده است كم بكنند و اين‏كار هم براى خودشان و هم براى ديگران مفيد است و هيچ چاره‏اى هم ندارند مثل كسى كه گرسنه است كه رفع گرسنگى‏اش از نماز خواندن هم واجب‏تر است.

8 ـ سؤال بعدى در مورد نحوه تعيين مشايخ است و حدود وظايفشان كه در اعلاميه اخيرتان اشاره فرموده‏ايد؛ به اين معنا كه از نظر جناب‏عالى و اصولاً از منظر موازين عرفانى، ملاك تشخيص و تعيين منصب شيخيّت براى كسانى كه از ناحيه جناب‏عالى يا اقطاب قبلى تعيين مى‏شدند چيست؟ و تا چه حدودى فقرا بايد از آقايان مشايخ تبعيّت كنند؟

فعلاً وضعيّت بحران اقتصادى كه در جهان ايجاد شده، شايد به عرفان هم سرايت كرده و در بحرانى كه پيش آمده مجموعه دستورات و تصميمات خاصّى را بايد اتّخاذ كرد. مشايخ بشرند و ممكن است هزار اشتباه هم بكنند. در آن قبيل اشتباه‏ها نه فقرا درگير مى‏شوند و نه از آنها الگو مى‏گيرند. دريچه ورود به درويشى و عرفان، بيعت است و از آنجا كه خداوند به پيغمبر(ص) فرموده است كه: اَلَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّه‏،(3) كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند با خدا بيعت مى‏كنند، پس به پيغمبر اجازه داده است كه از جانب خدا و براى خدا بيعت بگيرد و پيغمبر به امام اجازه داد كه از جانب پيغمبر براى خدا بيعت بگيرد. بنابراين از همان زمان پيغمبر و ائمّه هركسى حق نداشت كه بيعت بگيرد بلكه به كسانى كه اجازه مى‏دادند، حق داشتند بيعت بگيرند، لذا در تصوّف و عرفان اجازه مشايخِ مأذون از قطب فقط براى اخذ بيعت است مگر آنكه چيزى بر آن اضافه شود. و همان‏طور كه در اعلاميه اخير گفته‏ام مشايخ نمى‏توانند دستورالعمل كلّى بدهند. دستورالعمل كلّى را فقط قطب مى‏تواند بدهد. مشايخ فقط براى يك محيط خاصّ و در زمان خاصّى اين اختيار و نمايندگى را دارند و به‏طور مطلق هم نيست كه مشايخ در همه موارد بتوانند اظهارنظر بكنند. يك مقدار از احتراماتى هم كه ما مى‏كنيم، از باب آداب و رسوم است. مثلاً وقتى كه من وارد مى‏شوم، فقرا تمام قدبلند مى‏شوند. اين آداب و رسوم است. چنان‏كه من به خانم‏ها و آقايانى از فقرا كه نمى‏توانند بلند شوند، گفته‏ام كه بنشينند. اينكه پيش آقايان مُجازين بنشينند و مصافحه بكنند، اين نيز جزء آداب و رسوم است و همان‏طور كه قبلاً  گفته‏ام حداكثر تواضعش اين است كه مثلاً مرحوم حاج آقاى نورنژاد نشسته با كسى مصافحه نمى‏كردند، با وجود اينكه از1312 شمسى اجازه نماز داشتند و چندى بعد در 1328 شمسى اجازه مكرّرى به ايشان داده شد ولى تواضع مى‏كردند و براى مصافحه بلند مى‏شدند. اينها بستگى به حالت تواضع فرد دارد.

مشايخ در مورد شكّ، ايراد و ابهامى كه احتمالاً فقرا در مسائل فقرى دارند مى‏توانند توضيح بدهند و در مورد ذكر هم فقط مى‏توانند توضيح دهند و هرگاه فقرا در اين‏گونه موارد به شيخى مراجعه كنند معظمٌ‏له اگر اجازه و حقّ دخالت در آن مورد را داشته باشند ــ به بعضى مشايخ چنين اجازه‏اى داده مى‏شود كه غالبا اختصاصى است ــ پاسخ مناسب داده و دخالت مى‏كنند و الاّ رجوع به قطب مى‏دهند. به‏هر حال دستورالعمل مشايخ نمى‏تواند عمومى باشد زيرا الآن روش و رفتار فقرا در بعضى امور در گيلان و مازندران بايد غير از روش فقرا در كردستان باشد. در هر جايى بنا به وضع خودش است و فقط قطب دستور كلّى مى‏تواند بدهد.

9 ـ در تاريخ اخير تصوّف يكى از مشايخ، مرحوم آقاى حاج شيخ عبداللّه‏ حائرى بودند كه حتّى لقب شاهى هم گرفته و ملقّب به رحمت‏عليشاه بودند، آيا ايشان نسبت به بقيّه مشايخ اجازه بيشترى داشتند و اگر داشتند علّت آن چه بوده است؟

بله، ايشان اجازه بيشترى داشتند و به همين دليل لقب شاه گرفتند. ايشان داراى شخصيّتى بود كه حتّى مثل حاج شيخ عباسعلى مى‏توانستند ادّعا هم بكنند، كه فسادى هم ممكن بود به بار آورند ولى ادّعا نكردند. ايشان بعد از مدّتى كه خودشان در حال شك بودند، شكّشان را رفع كردند و به حالت صحيح اوّليّه برگشتند. لذا اين مزيّتى است مربوط به خودشان كه به ما ربطى ندارد. خودشان اين قدرت تصرّف در ديگران را بيشتر پيدا كردند و به اين جهت اجازه‏اى خاص داشتند. يا خود آقاى صالح‏عليشاه كه هرگز لقب صالح‏على نداشتند بلكه از اوّل لقبشان صالح‏عليشاه بود و از همان ابتدا شيخ المشايخ بودند. و به همين دليل وقتى به عتبات رفتند به آقاى فرهنگ اجازه نماز دادند. اين يك مقدار بستگى به حالات و مقامات معنوى خودشان دارد ولى فقرا نبايد اين توقّع را داشته باشند كه مشايخ دستور كلّى بدهند.

10 ـ و اگر موردى مثل مرحوم آقاى حاج شيخ عبداللّه‏ حائرى بود آيا بزرگ وقت خودشان تعيين مى‏كنند كه ايشان اجازات ديگر و بيشترى دارند؟

بله.

11 ـ با توجّه به اينكه در سال‏هاى اخير بيمارى‏هاى روانى تا حدّ زيادى رايج شده است، به‏طورى كه آمار خودكشى در جامعه بالا رفته، حتّى در بين دانشجويان هم خودكشى بيشتر شده است و همان‏طور كه يك بار هم جناب‏عالى فرموديد بيمارى افسردگى به‏عنوان بيمارى قرن شناخته شده و رو به افزايش است، سؤالى كه پيش مى‏آيد اين است كه در سلوك و عرفان سخن از دو اصطلاح قبض و بسط مى‏شود، و گاهى اوقات ابهام ايجاد مى‏شود كه آيا منظور از حال قبض در عرفان همان افسردگى روانى است؟ سؤال بعدى اينكه آيا افسردگى ظاهرى و روانى مى‏تواند در ايجاد حالت قبض عرفانى و بالعكس گشايش و بشّاشيت ظاهرى و روانى مى‏تواند در حالت بسط عرفانى دخالتى داشته باشد يا اصلاً اينها دو مقوله كاملاً متفاوتى هستند؟

روان‏شناسى قديم كه به آن علم‏النّفْس مى‏گفتند، زياد مزاحم عرفان نبود. امّا روان‏شناسى جديد، هم كمك كار عرفان است و هم گاهى اوقات مزاحم عرفان است. روان‏شناسى و روان‏كاوى جديد براى توضيح و توجيه حالات عرفانى مى‏تواند خيلى مفيد باشد، ولى دخالتش در مسائل عرفانى غلط است. افسردگى بنابر آنچه كه روان‏شناسان به آن دِپرسيون (depression) مى‏گويند مربوط به يك حالت روانى و نوعى بيمارى روانى است ولى قبضى كه ما مى‏گوييم حالتى است كه در مسير سلوك براى سالك ايجاد مى‏شود كه اگر توجّه به يك مجموعه مسائل نمايد اين حالت رفع مى‏شود به اين معنى كه اگر كسى به مبدأيى اعتقاد داشته باشد و در مسير حركت به سوى آن مبداء دچار ناراحتى بشود در آن‏صورت از همان مبداء به او كمك مى‏رسد. به‏عنوان مثال اگر كسى كه حالت قبض برايش پيش مى‏آيد به اين موضوع بپردازد كه چون خطاى افراد از جانب خداوند مقدّر مى‏شود، پس چرا خداوند اين همه افراد گناهكار را آفريده و آنگاه آنها را به جهنم مى‏برد، ولى در همين مسير اگر توجّه به آن مبدأ داشته باشد به‏تدريج اين فكر براى او پيدا مى‏شود كه خداوند بخشنده است و از گناهان درمى‏گذرد، لذا اين توجّه، آن فكر را مى‏شويد و تميز مى‏كند، آن فكر را از بين نمى‏برد، بلكه آن را تميز مى‏كند و آن‏وقت او به زندگى عادى برمى‏گردد. امّا در بيمارى افسردگى زندگى معاش شخص موجباتى را فراهم مى‏كند كه اصلاً اعتقاد به مبدأيى كه آفرينش همه‏چيز از اوست، پيدا نمى‏كند. او براى حل مشكلات و مسائلش هرچه جستجو مى‏كند تا درمان يا راه‏حلّى پيدا كند، پيدا نمى‏كند. اين موضوع باعث مى‏شود كه به خودكشى روى آورد. ولى اگر همين حالات و مسائل براى عارف، صوفى، سالك، پيش بيايد، ساير افكارى كه دارد به كمكش مى‏آيد. به اين ترتيب، آثار مشتركى در قبض عرفانى و افسردگى روانى هست ولى درمانش متفاوت است.

12 ـ آيا كمك فقرا براى رفع حال قبض برادر ايمانيشان مؤثّر است؟

بله. همين يادآورى و تذكّر كه قرآن مى‏فرمايد: اِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ(4) مفيد است به اين معنى كه وقتى مؤمنى به برادر ايمانيش نكاتى را يادآورى مى‏كند او را كمك كرده است زيرا در اين‏صورت آن افكار صحيح مى‏آيد و كم‏كم آن فكر قبلى را شستشو مى‏دهد.

13 ـ سؤالى كه اينجا باقى مى‏ماند اين است كه همان‏طور كه فرموديد، توجّه به ذكر در حالت بسط ميسّر است امّا الآن به‏خصوص در شرايط كنونى و وضع زندگى اجتماعى، در خود نماز به زحمت مى‏شود حالت تذكّر و حضور قلب پيدا كرد، حال چگونه مى‏شود در زندگى اجتماعى فعلى، با اين همه گرفتارى‏ها و تكثّر كارها و تكثّر فكر و تفرقه خاطر، به‏ياد خدا بود؟

اوّل بايد بپرسيم مقصود از خدا و ياد خدا چيست؟ خداوند در قرآن مى‏فرمايد: نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روحى(5)، پس اين نفخه الهى كه در وجود ماست، از همان خداست. چنان‏كه مولوى مى‏گويد:

آنان‏كه طلب‏كار خداييد، خود آييد

 بيرون ز شما نيست شماييد، شماييد

كه البتّه برخى به مفهوم مصراع اوّل توجّه ندارند و به غلط "خود آييد" را "خداييد" مى‏نويسند و مى‏خوانند.

به طالب در موقع گرفتن بيعت ايمانى دستورالعمل و ذكرى داده مى‏شود كه به هر اندازه بتواند به آن عمل كند تدريجا آن ذكر قلبى و ياد خدا جزء وجودش مى‏شود مثل اينكه فرض كنيد اگر كسى تشنه باشد نياز ندارد كه شما به او ياد بدهيد كه چگونه آب بخورد، او به‏محض اينكه آب را ببيند مى‏خورد يعنى اگر آن حالت تشنگى در وجودش پيدا شود ديگر همه‏چيز برايش آب مى‏شود:

آب كم جو تشنگى آور به دست

 تا بجوشد آب از بالا و پست(6)

بنابراين اگر سالك به انجام آن دستور ادامه دهد كم‏كم به يك احساس و دركى مى‏رسد كه خودش وجودى ندارد جز وجود خداوند يعنى متوجّه مى‏شود كه از خود چيزى ندارد و اين حالت همان توجّه و به ياد خدابودن است. ولو به‏صورت  ظاهر و به اصطلاح اللّه‏ اللّه‏ نگويد. چنان‏كه از يكى از ائمّه(ع) مروى است كه مى‏فرمايد: من نماز مستحبّى بسيار مى‏خواندم. پدرم به من فرمودند اين‏قدر به نماز نپرداز البتّه نه اينكه حضرت فرمودند نماز نخواند بلكه مقصودشان اين بود كه فقط به‏صورت ظاهر عبادت نپردازد بلكه به معنا و حقيقت آن هم توجّه داشته باشد. و يا در اصول كافى از حضرت صادق روايت شده كه مى‏فرمايند: پدرم راه مى‏رفت ذكر مى‏گفت، سخن مى‏گفت، ذكر مى‏گفت، غذا مى‏خورد ذكر مى‏گفت. حال نكته اينجاست كه انسان هنگام جويدن لقمه كه نمى‏تواند ذكر بگويد پس گويى منظور آن است كه وجود حضرت درواقع ذكر بود. مؤمن هم تا به آن مراتب عاليه نرسيده است، به هر اندازه كه مى‏تواند نبايد ياد خدا را فراموش كند. خدا در مورد فراموشى در قرآن فرموده وَ اِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ(7) (اگر شيطان تو را از ذكر و ياد خدا غافل كرد، تو هم تا متوجّه شدى استغفار كن و ذكرت را بگو) يعنى در هر صورت به همان اندازه كه مى‏توانى بايد مشغولِ ذكرت باشى. البتّه اينكه مى‏گويند هميشه در حال ذكر باشد، آن حالت ايده‏آل است. ما آن وقت‏ها در درس جبر خط مجانب مى‏خوانديم يعنى يك خط كجى را در كنار يك خط راستى مى‏كشيديم و آن خط كج را ادامه مى‏داديم كه به آن خط راست نزديك و نزديك‏تر مى‏شد ولى به آن نمى‏رسيد. حالا ما هم حركت به‏سوى آن خط مجانب را ادامه داده و رو به سوى او مى‏رويم، ولى كاملاً به او نمى‏رسيم.

 

پا نوشتها:

***اين گفتگو در پانزدهم ارديبهشت ماه 1388 شمسى انجام شده است.

1-     سوره انعام، آيه 164.

2-     سوره انفال، آيه 25.

3-     سوره فتح، آيه 10.

4-     سوره ذاريات، آيه 55.

5-     سوره حجر، آيه 29.

6-     مثنوى معنوى، تصحيح توفيق سبحانى، دفتر سوم، بيت 3213.

7-     سوره انعام، آيه 68.

 

 

  مصاحبه اختصاصی سایت مجذوبان نور باحضرت آقاى حاج دكتر نورعلى تابنده (مجذوب‏عليشاه)

 


|+| نوشته شده در 88/06/11 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

 

                  احضار دو درویش نعمت اللهی گنابادی به اداره اطلاعات

 

 

                                   احضار دو درویش نعمت اللهی گنابادی به اداره اطلاعات

 

در ادامه احضار و بازجویی های دراویش در روزهای گذشته دیروز نیز دو تن از  دراویش سلسله نعمت اللهی گنابادی ساکن بیدخت به اداره اطلاعات گناباد احضار شد ند.

به گزارش خبرنگار سایت مجذوبان نور ؛روز دوشنبه 9 شهریورماه 1388 کلانتری مرکزی بیدخت  با آقای عباسعلی زارع حقیقی متصدی مزار سلطانی بیدخت تماس گرفته و وی را جهت حضور در ستاد خبری اطلاعات شهرستان گناباد احضار نمود. آقای حقیقی  در ستاد خبری حاضر و به سوالات مأمورین امنیتی پاسخ گفت .

بنابر این گزارش ؛ سوالات مأمورین اطلاعات از آقای حقیقی تماماً در راستای تکمیل تحقیقات پیرامون ممنوعیت دفن اموات در مزار سلطانی بیدخت بوده و وی را تهدید نموده اند که در صورت دفن مجدد اموات برخورد جدی تری صورت خواهد گرفت .

همچنین صبح امروز علی کاشانی فر یکی دیگر از دراویش  گنابادی نیز از سوی اداره اطلاعات گناباد احضار که پس از حضور در محل ستاد خبری ، پیرامون حوادث اخیر در گناباد و برخوردهای صورت گرفته با اجتماع قانونی دراویش مقابل دادگستری این شهرستان از وی سوالاتی شده است .

 

 


|+| نوشته شده در 88/06/10 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

 

                 موضوع دراویش گنابادی را، به مسئله نظام تبدیل نکنید!؟!

 

                       

 

                                   موضوع دراویش گنابادی را، به مسئله نظام تبدیل نکنید!؟!

 

امروز آقای مصطفي كواكبيان نماینده مردم سمنان در مجلس شورای اسلامی در مقام مخالف،  خطاب به وزير پيشنهادي اطلاعات  گفت : "من به طور جدي با گروه و افراد منحرف مخالفم، اما در مورد بحث دراويش گناباد ی كه اصلا مساله نظام نبود، ولي يك دفعه به مساله نظام تبديل شد مي‌خواهيد با اين مسائل چگونه برخورد كنيد."  تابناک

 

سایت مجذوبان نور: ازتذکر این نماینده محترم به آقای مصلحی وزیر پیشنهادی وزارت  اطلاعات در دولت دهم ، هم جای شادی دارد و هم نگرانی !!

 خوشحالی از آن جهت که به هر شکل علیرغم بیداد چکمه پوشان قدرت  و به بند و زنجیر کشیدن شیعیان علوی وبستن دهان سالکان طریقت مرتضوی، فریاد مظلومیت دراویش گنابادی در روزدرویش (سوم اسفند ماه  1387) از دیوارهای ضخیم حائل میان مردم و نمایندگان آنها  درمجلس شورای اسلامی گذشته و به گوش مجلسیان رسیده است . این واقعه هر چند دیر، اما به هر صورت می تواند سکوت حاکم بر خانه ملت را شکسته، نمایندگان دیگر را تشویق به دفاع از حقوق قانونی موکلین وتمامی شهروندان  این مرز و بوم نماید.

پس از این شادی زود گذر! شاید بایستی تامل کرد و نگران بود که طوفانی دیگر در راه است ،زیرا چند ساعتی از این اظهارات نگذشته بود که نگهبانان سکوت و سانسوراین خبررا به سلیقه خویش تفسیر کرده در بوق و کرنا نمودند که نماینده  محترم سمنان خواستار برخورد با دراویش گنابادی شده است .!؟!

در دولت نهم ، تخریب سه حسینیه در شهرهای قم، بروجرد واصفهان ، بازداشت ، محاکمه و مجازات شمار زیادی از دراویش به شلاق ، زندان و تبعید،دستگیری و محاکمه وکلای دراویش و صدور محکومیت آنها به حبس و شلاق و ابطال پروانه وکالت، آن هم بر اساس گزارشات وزارت اطلاعات، اخراج دراویش از پستهای آموزشی واداری به موجب نامه های اداره کل تعیین صلاحیت و اسناد وزارت اطلاعات، تنها گوشه ای از تعرضات مسئولین امنیتی  به دراویش گنابادی می باشد.

امیدواریم معاندین تصوف، دست از عناد و دشمنی بر دارند و حقوق قانونی دراویش را تضییع ننمایند ، بلکه حقوق انسانی همه ایرانیان را محترم دارند و بر اساس قانون عمل نمایند واز آه مظلوم  بترسند که :

آه  دل درویش  به سوهان ماند

گر خود نبرد ،برنده را تیز کند

 

 


|+| نوشته شده در 88/06/09 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا الشَّهْرَ الْمُبَارَکَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ‏ وَ جُعِلَ هُدًی لِلنَّاسِ وَ بَیِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَی وَ الْفُرْقَانِ قَدْ حَضَرَ فَسَلِّمْنَا فِیهِ وَ سَلِّمْهُ لَنَا وَ تَسَلَّمْهُ مِنَّا فِی یُسْرٍ مِنْکَ وَ عَافِیَةٍ یَا مَنْ أَخَذَ الْقَلِیلَ وَ شَکَرَ الْکَثِیرَ اقْبَلْ مِنِّی الْیَسِیرَ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ لِی إِلَی کُلِّ خَیْرٍ سَبِیلاً وَ مِنْ کُلِّ مَا لاَ تُحِبُّ مَانِعاً یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ‏ یَا مَنْ عَفَا عَنِّی وَ عَمَّا خَلَوْتُ بِهِ مِنَ السَّیِّئَاتِ‏ یَا مَنْ لَمْ یُؤَاخِذْنِی بِارْتِکَابِ الْمَعَاصِی عَفْوَکَ عَفْوَکَ عَفْوَکَ یَا کَرِیمُ‏ إِلَهِی وَعَظْتَنِی فَلَمْ أَتَّعِظْ وَ زَجَرْتَنِی عَنْ مَحَارِمِکَ فَلَمْ أَنْزَجِرْ فَمَا عُذْرِی فَاعْفُ عَنِّی یَا کَرِیمُ عَفْوَکَ عَفْوَکَ‏ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَابِ‏ عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ التَّجَاوُزُ مِنْ عِنْدِکَ‏ یَا أَهْلَ التَّقْوَی وَ یَا أَهْلَ الْمَغْفِرَةِ عَفْوَکَ عَفْوَکَ‏ اللَّهُمَّ إِنِّی عَبْدُکَ ابْنُ عَبْدِکَ وَ ابْنُ أَمَتِکَ ضَعِیفٌ فَقِیرٌ إِلَی رَحْمَتِکَ‏ وَ أَنْتَ مُنْزِلُ الْغِنَی وَ الْبَرَکَةِ عَلَی الْعِبَادِ قَاهِرٌ مُقْتَدِرٌ أَحْصَیْتَ أَعْمَالَهُمْ وَ قَسَمْتَ أَرْزَاقَهُمْ‏ وَ جَعَلْتَهُمْ مُخْتَلِفَةً أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَلْوَانُهُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ‏ وَ لاَ یَعْلَمُ الْعِبَادُ عِلْمَکَ وَ لاَ یَقْدِرُ الْعِبَادُ قَدْرَکَ وَ کُلُّنَا فَقِیرٌ إِلَی رَحْمَتِکَ فَلاَ تَصْرِفْ عَنِّی وَجْهَکَ‏ وَ اجْعَلْنِی مِنْ صَالِحِی خَلْقِکَ فِی الْعَمَلِ وَ الْأَمَلِ وَ الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ اللَّهُمَّ أَبْقِنِی خَیْرَ الْبَقَاءِ وَ أَفْنِنِی خَیْرَ الْفَنَاءِ عَلَی مُوَالاَةِ أَوْلِیَائِکَ وَ مُعَادَاةِ أَعْدَائِکَ وَ الرَّغْبَةِ إِلَیْکَ‏ وَ الرَّهْبَةِ مِنْکَ وَ الْخُشُوعِ وَ الْوَفَاءِ وَ التَّسْلِیمِ لَکَ وَ التَّصْدِیقِ بِکِتَابِکَ وَ اتِّبَاعِ سُنَّةِ رَسُولِکَ‏ اللَّهُمَّ مَا کَانَ فِی قَلْبِی مِنْ شَکٍّ أَوْ رِیبَةٍ أَوْ جُحُودٍ أَوْ قُنُوطٍ أَوْ فَرَحٍ أَوْ بَذَخٍ أَوْ بَطَرٍ أَوْ خُیَلاَءَ أَوْ رِیَاءٍ أَوْ سُمْعَةٍ أَوْ شِقَاقٍ أَوْ نِفَاقٍ أَوْ کُفْرٍ أَوْ فُسُوقٍ أَوْ عِصْیَانٍ أَوْ عَظَمَةٍ أَوْ شَیْ‏ءٍ لاَ تُحِبُ‏ فَأَسْأَلُکَ یَا رَبِّ أَنْ تُبَدِّلَنِی مَکَانَهُ إِیمَاناً بِوَعْدِکَ وَ وَفَاءً بِعَهْدِکَ وَ رِضًا بِقَضَائِکَ‏ وَ زُهْداً فِی الدُّنْیَا وَ رَغْبَةً فِیمَا عِنْدَکَ وَ أَثَرَةً وَ طُمَأْنِینَةً وَ تَوْبَةً نَصُوحاً أَسْأَلُکَ ذَلِکَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ‏ إِلَهِی أَنْتَ مِنْ حِلْمِکَ تُعْصَی وَ مِنْ کَرَمِکَ وَ جُودِکَ تُطَاعُ فَکَأَنَّکَ لَمْ تُعْصَ (تَرَ) وَ أَنَا وَ مَنْ لَمْ یَعْصِکَ سُکَّانُ أَرْضِکَ فَکُنْ عَلَیْنَا بِالْفَضْلِ جَوَاداً وَ بِالْخَیْرِ عَوَّاداً یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ‏ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلاَةً دَائِمَةً لاَ تُحْصَی وَ لاَ تُعَدُّ وَ لاَ یَقْدِرُ قَدْرَهَا غَیْرُکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ‏

ترجمه :
« خدایا این ماه مبارک (رمضان) که در آن قرآن نازل شد و مقرر گردید برای هدایت مردم و ادله روشن برای راهنمایی و جدا ساختن حق و باطل اینک فرا رسید و ما را در این ماه و ماه را برای ما سلامت بدار و برای ما این ماه را آسایش و عافیت مسلم دار ای آنکه طاعت اندک ما بندگان را اخذ کرده و مقابلش پاداش بسیار عطا می‏کنی از من هم این قلیل طاعت بپذیر ای خدا از تو درخواست می‏کنم که به هر کار خیری مرا راه نشان دهی و از هر چه محبوب تو نیست مرا مانع شوی ای مهربانترین مهربانان عالم ای کسی که از من و از بدیهایی که از شرم خلق پنهان داشتم درگذشتی و ای کسی که مرا به ارتکاب گناهان مؤاخذه نفرمودی عفو تو عفو تو عفو تو شامل حالم باد ای ذات بزرگواری خدای من تو مرا موعظه کردی (در کتابت) و من نشنیدم و از هر حرام انزجار دادی و من ترک ننمودم چه عذر به درگاهت آورم از من درگذر ای خدای با کرم و بخشش عفو تو عفو تو شامل حالم باد ای خدا از تو درخواست می‏کنم راحتی در وقت مرگ و آمرزش هنگام حساب اگر گناه از بنده بزرگ است عفو و بخشش از تو نیکو است ای که تقوی و آمرزش سزاوار توست عفو تو عفو تو شامل حالم باد ای خدا من بنده تو فرزند بنده و کنیز توام ضعیف و ناتوانم و به رحمت بی‏پایانت محتاج و تویی که ثروت و برکت نازل بر بندگانت می‏کنی تو قاهرو مقتدری تو اعمال خلق به شمار آورده و روزیشان تقسیم کرده‏ای و زبانهاشان مختلف و رنگهاشان گوناگون ساختی خلقتی پس از خلقتی دیگر آفریدی بندگان از علم تو آگاه نیستند و به قدر و مقامت پی نتوانند برد و همه ما خلایق به رحمتت محتاجیم پس تو به کرم و بزرگواری خود روی از من مگردان و قرار ده مرا از شایستگان خلقت در مقام عمل و آرزو و در قضا و قدر خدایا مرا با بهترین حال باقی بدار و در بهترین حال بمیران که آن حال دوستی با اولیاء توست و دشمنی با اعدایت و شوق لقایت و ترس از قهر و جلالت و حال خشوع به درگاهت و وفای به عهدت و به تسلیم و رضایت و با تصدیق به کتابت و پیروی از سنت پیغمبرت ای خدا آنچه در دلم از شک و ریب و انکار و یأس و نومیدی و شادی و سرکشی و عیاشی و اسراف یا تکبر و خود پسندی یا ریا کاری و خودنمایی یا شقاوت و نفاق و دورویی یا کفر و فسق و گناه یا بزرگی نخوت یا هر چه تو نپسندی از تو درخواست می‏کنم که همه این اوصاف را بدل کنی به ایمان به وعده‏های خود و وفای به عهدت و رضا و خوشنودی به قضایت و زهد در دنیا و شوق و رغبت به آنچه نزد توست و آگاهی و اطمینان خاطر و توبه نصوح که من از تو می‏طلبم این امور را ای پروردگار عالم ای خدای من تو بس با حلم و بردباری خلق که تو را معصیت می‏کنند گویا نمی‏بینی و بس با جود و کرمی اطاعتت که می‏کنند گویا هیچ معصیت نکرده‏اند و من با هر که معصیت نکرده است همه ساکنان زمین توایم پس با ما به فضل و رحمتت کرم فرماو به عادتت که خیر و احسان است رفتار کن ای مهربانترین مهربانان عالم و درود بر محمد (ص) و آلش درودی پیوسته که جز تو کسی آن را به حد و شمار و قدر و اندازه در نیاورد ای مهربانترین مهربانان. »

 

 


|+| نوشته شده در 88/06/06 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

 

                    مزار سلطانی بیدخت، زیارتگاه است          

 

 

                                       مزار سلطانی بیدخت، زیارتگاه است

 

به دنبال انتشار مشروح گفتگوی هفته نامه ، نامه گناباد با دادستان این شهرستان  در باره وقایع اخیر علیه دراویش سلسله نعمت الهی گنابادی ، جوابیه ای از سوی آقای دکتر غلامرضا هرسینی وکیل درجه اول دادگستری به دفتر آن هفته نامه ارسال شده که این نشریه براساس موازین قانونی اقدام به درج بخشهایی از آن که جنبه حقوقی داشته نموده است.

بسم الله الرحمن الرحیم

هفته نامه وزین و محترم نامه گناباد

احتراماً در شماره 184 مورخ 8/5/88 مصاحبه ای تحت عنوان «گفتگو با دادستان گناباد در باره تجمعات اخیر دراویش» به چاپ رسیده است که ضروری دیدم مطالبی چند جهت استحضار خوانندگان و مسئولین محترم گناباد معروض دارم بلکه اتحاد و انسجام موجود چندین ساله در بین اقشار جامعه حفظ و نگهداری شود.

- طبق رویه مملکتی: قوانین و دستورالعملهای لازم الاجرا در دانشکده های مستقر در شهرها یا شورای بهداشت شهرستان وضع نمی شود و مملکت مرجع قانونگذاری دارد و دستورالعمل های اجرایی غالباًً پس از بررسی کارشناسان خبره و تدوین ضوابط در وزارتخانه های زیربط مطرح و به وسیله بالاترین مقامات اجرایی مصوب می شود و با تحقیقی که به عمل آمده در وزارت بهداشت تاکنون دستورالعملی مصوب تدوین نشده و پیش نویسی هم که تهیه گردیده مکانهای خاصی را که دارای تولیت بوده از شمول آن مستثنی نموده اند.

نامه فرماندار محترم گناباد به دانشکده بهداشت جنبه توصیه داشته و در جهت حل مسئله بهداشت آب های زیرزمینی نبوده اند زیرا اهالی اطلاع دارند فاضلاب و آبهای آلوده ناشی از توالت منازل شهری به آب قنات وارد می شود و جلوگیری از آن مستلزم طرح فاضلاب شهری است و به همین جهت هم دانشکده بهداشت گناباد متعرض مسئله مبتلابه نگردیده و برای رفع تکلیف به جمله کلی معضلات و مشکلات روحی وروانی بدون ذکر مصادیق بسنده کرده است که استحضار دارند معضلات و مسائل روحی روانی اصولاً با آب های صاف یا آلوده زیرزمینی هیچ گونه رابطه عقلی و منطقی ندارد و به لحاظ اطلاع اهالی بیدخت از وارد شدن آبهای چاه فاضلاب منازل در مسیر قنات اکثراً از مصرف آن برای خوردن و آشامیدن خودداری می کنند.

اینجانب برای جلوگیری از بروز هر اتفاق در اسفند ماه 1387 به گناباد مراجعه و با مسئولین محترم محلی حضوراً ملاقات و تبادل نظر کردم و نامه کتبی هم به همه مقامات اعم از فرمانداری، دادستانی، بهداشتی، دانشگاه، نیروی انتظامی تقدیم کردم و به عرض آن بزرگواران رساندم مزار سلطانی بیدخت گورستان نیست بلکه محلی مسدود با دیوارهای 4-5 متر ارتفاع است و فقط اشخاصی استحقاق دفن در این محدوده را دارند که از قبل در احداث کمک کرده یا در زمره خدمه و خدمتگزاران باشند و عاجزانه استدعا کردم برای رفع هر گونه تردید و ابهام با هزینه اینجانب از هیئتی خبره و کارشناسان رسمی دعوت شود تا از محل بازدید نموده فاصله 50 متری مزار تا قنات را مد نظر قرار دهند و چون در گذشته مزار سلطانی به روی تپه احداث گردیده اختلاف سطح و عمق با قنات را که بیش از 25 متر است مورد توجه قرار داده و از مجرای ورودی قنات و قسمت خروجی آن نمونه برداری کنند و آن نمونه ها را مورد آزمایش قرار دهند اگر تفاوتی در آزمایش دو نمونه مشاهده شد قطعاً متولی محترم مزار به رعایت اصول بهداشتی پایبند بوده و شخصاً در حل معضل اقدام خواهند کرد اما از اسفند ماه 1387 که این تقاضا تقدیم گردیده دو مرتبه دیگر هم ملاقات حضوری صورت گرفته معذالک در جلب نظر کارشناس اقدامی صورت نگرفته و همانگونه که گفتگوی مندرج در آن روزنامه وزین مطرح گردیده است در سطح منطقه 14 گورستان وجود دارد که همگی مشمول نامه دانشکده بهداشت گناباد هستند و از آن گورستان فاقد دیوار و در صرف نظر شده است و فقط به مزار سلطانی بیدخت که طبق اظهارات جناب آقای دادستان در فاصله صدور نامه بهداشت گناباد 27/3/87 تا روز مصاحبه 8/5/88 منحصراً سه میت در آن دفن شده اند مورد عتاب و خطاب قرار گرفته و تنها متصدی مزار تعقیب و محکوم گردیده و مجدداً پرونده تشکیل داده و عده ای را تعقیب کرده اند.

جناب آقای دادستان فرمودند حرم مطهر حضرت رضا علیه آلاف تحیۀ و الثناء و سایر حرم های متبرک دیگر نظیر حضرت معصومه در قم و شاه چراغ در شیراز با مزار سلطانی قابل مقایسه نسبت بنده هم می گویم مزار سلطانی بیدخت هم با سایر گورستان هایی که در نامه دانشکده بهداشت منعکس شده قابلیت مقایسه ندارد زیرا مزار سلطانی با ابعادی مشخص و محدود و با دیوارهای مرتفع و دربهای ورودی و خروجی تحت کنترل و مجهز به آب و برق و روشنایی و گل کاری و نگهبان و خدمتگزار و حضور مکرر و مستمر زوار در محل و اقامت آنها در حجره های احداثی دور تا دور مزار، موقعیتی ممتاز از سایر اماکن برای آن ایجاد نموده است معذالک مسئولین محترم دادسرا و ضابطین محترم دادگستری از بررسی وضعیت سایر اماکن اغماض کرده و به محلی چشم دوخته اند که در طول سال فقط 3 میت در آن دفن شده اند...

با احترام و تشکر

احد از وکلای فقرای نعمت الهی گنابادی

غلامرضا هرسینی               

 

سواره در مسجد

در رساله «مقامات تایبادی»، از مناسبات امیر تیمور و صوفیه جام و خصوصاً تایباد، گفتگو به تفصیل به میان آمده، و فرزندان و سرداران تیمور خصوصاً اصرار داشته اند که به نوعی با خانقاه تایباد و صوفیان آن حدود – که لابد جمع قابل اعتنایی بوده اند – ارتباط برقرار کنند. صاحب مقامات می نویسد:

«... چون امیرکبیر جهانگیر جهان، دارای قلعه گشای – امیر تیمورخان، از توران به عزیمت ایران سوار شد – با لشکری بسیار، چون به ایران رسید – کسی [به] قصبه کوسویه فرستاد به نزدیک ... شیخ الاسلام زین الدین- قدس الله روحه. و مثال نوشت مضمون آنکه: ارادت چنان است که به زیارت شما مشرف شوم، فاما از آن جهت که از خرابی آن دیار و آن مزار [عات] اندیشیدم، و تأمل کردم، دولت آمدن میسر نشد. تو را شرف ملاقات ارزانی باید داشت و هرچه فرمائی آن کنم. مولانا شیخ الاسلام در جواب مثال امیرکبیر نوشت و به دست ملازم امیرکبیر جهانگیر داده فرمودند که:

-       رسم درویشان بوده است و نمی باشد که پیش شاهان و سلاطین روند...

پس، آینده بازگشت چون به امیر رسانید، امیر در غضب شد... کسی دیگر فرستاد... و چنین گویند که تا نماز شام را، هفت کس از روی سیاست و غضب هرچه تمامتر فرستاد و چنین گفته بود که:

-       چون بدان رسی، گریبان او را بگیر، و در سر اسب، پیاده بیارید.

چون نظر [مأمورین] بر جمال کمال ولایت مآب... می افتاد، معتقد و گریان می شدند. و به جز از لطف و مدارا هیچ نوع خشونت و غضب ظاهر نمی کردند و باز می گشتند...

هم در این شب، کسی دیگر تعیین فرمود که با او هیچ نوع ملایمت ممکن نبوده، با او چنان گفت که:

- در وقت ملاقات پیاده نشوی، و گریبان او را بگیر.

آن کس تا آفتاب طلوع کرد به تایباد رسید.

مولانا شیخ الاسلام در مسجد جامع بودند.

ملازم امیر، سواره در مسجد، تا فرمان امیر رعایتکرده باشد. چون چشم او بر جمال ولایت مآب.... افتاد، خود را از اسب در افکنده و گریان شد و بسیار بگریست.

به امیر بگو: نمی آید

مولانا شیخ الاسلام، آن را به لطف پیش خود خواندند و پرسیدند. او گفت احوال خود را پس، مولانا شیخ الاسلام را، یاران و مریدان و اقربا، از روی ملالت گفتند و بسیار بگریستند و جوش و خروش برآوردند که:

-       مخدومنا پادشاهان قهار می باشند، و غضب ایشان صعب می باشد – مبادا بر این قریه غضب واقع شود و ما را بلا پیش آید. التماس آن است که پیش امر روید و ما را از این غم و الم باز خرید.

-       چون التماس از حد بگذشت و جوش و خروش بسیار شد... شیخ الاسلام فرمود که: مدت سی سال است که هیچ کار به اختیار خود نکرده ام... اکنون شما می گویید برو؟ در معنی می گویند نمی باید رفت.

پس، آینده را گفت که:

-       به امیر بگوی نمی آید...

پس ملازم امیر، گریان از افعال و اقوال خود، پشیمان، به طرف امیر روان شد... گفت: فرمان امیر چنان بود که از اسب پیاده نشوی و آن بزرگوار را به زجر و عقوبت و خشونت هرچه تمامتر بیاوری، چون بدانجا رسیدم و چشم من بر جمال با کمال او افتاد- اژدری دیدم که حمله بر من کرد. خود را از اسب در افکندم و خود را دیگر ندیدم.

امیر... از آن غضب ها پشیمان شد و کس دیگری را از روی مرحمت... فرستاد و چنین فرمود که:

-       ایشان از سرای خود بیرون نیایند – که من می ایم تا شما را در سرای شما ملازمت نمایم..

عدل یک ساعت

 چون امیر به سرای رسید، مولانا... از سرای خود بیرون آمدند و ملاقات دست داد، و امیر خود را از اسب در افکند... و مولانا ایشان را در بر گرفت و بیفشرد- چنان که امیر گفت:

-       دست از من باز دار که می ترسم هلاک شوم...

امیر گفت: من از تو بترسیدم پیغمبر نیستی، اما همه کس هستی... اکنون در نصیحت افزای و مرا نصیحت کن... مولانا گفت: هیچ نصیحت از آن بزرگتر نیست که، خواجه کاینات... فرماید که:

-       عدل یک ساعت پادشاهانه، از شصت سال عبادت مقبول بهتر است. پس ای امیر به عدل کوش و با بندگان خدای تعالی احسان کن که دنیا بقایی ندارد...

پس امیر گفت: این نصیحت ها با ملوک [پیشین] چرا نمی گفتی؟

ایشان فرمودند: می گفتم، نمی شنودند – حق سبحانه تعالی تو را برایشان گماشت، تو نیز اگر نشنوی دیگری را بر تو گمارد.

امیر گفت: از من بزرگتر باشد؟ مولانای شیخ الاسلام فرمودند:

-       اخی عزرائیل، از تو قوی تر و بزرگتر است... این نیز کرامت بود که واقع شد- چرا که پادشاهان را از تیر و شمشیر و کارد چاره نیست، و امیر کبیر جهانگیر... با وجود جهانگیری – به اجل خویش از دنیا بیرون رفت.

بعد از آن مولانای... فرمودند که:

-       التماس آن است که مردم هرات را اسیر و غارت نکنی. امیر چون این سخن شنید بسیار شادمان شد، و به ارباب دولت گفت:

-       شهر هرات را خواهم گرفت – که اگر نگرفتمی، مولانا چرا التماس [عدم] اسر و غارت می کند؟

-       دیگر، مولانا شیخ الاسلام فرمودند که: سادات و علماء و مشایخ را عزیز و بزرگ داری. تا ارواح آباء و اجداد ایشان ممد و معاون تو باشند. و بدان که معاونت در عالم ارواح از همه لشکرها و خزاین و دفاین تو بهتر باشد، و ثمره و نتیجه بیشتر دهد...


|+| نوشته شده در 88/06/03 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

 

مثنوی افشاری و ربنای استاد شجریان به مناسبت ماه مبارک رمضان

با تبریک آغاز ماه مبارک رمضان خدمت کلیه برادران ایمانی ربنای استاد شجریان به همراه مثنوی افشاری مربوط به آن را جهت دانلود به شما سرورانم تقدیم می داریم.
بیدختیان 121 : توفیق بندگی همه عزیزان ایمانی را از درگاه حضرت دوست مسئلت داریم.

دانلود ربنا با صدای استاد شجریان ( حجم ۷۸۷ کیلو بایت )

سوره آل عمران - آيه شماره 8

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ

ترجمه فارسي :

پروردگارا ! دل هايمان را پس از آنكه هدايتمان فرمودى منحرف مكن ، و از سوى خود رحمتى برما ببخش ; زيرا تو بسيار بخشنده اى .

سوره مومنون - آیه 109

رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ

ترجمه فارسي :

پروردگارا ! ما ايمان آورديم ، پس ما را بيامرز و به ما رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگانى .

سوره کهف - ایه 10

رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا

ترجمه فارسی :

پروردگارا ! رحمتى از نزد خود به ما عطا كن ، و براى ما در كارمان زمينه هدايتى فراهم آور .

سوره بقره - ایه 250

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

ترجمه فارسی :

پروردگارا ! بر ما صبر و شكيبايى فرو ريز، و گام هايمان را استوار ساز ، و ما را بر گروه كافران پيروز گردان.

دانلود مثنوی افشاری ماه رمضان با صدای استاد شجریان ( حجم ۷۳۴ کیلو بایت )

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد

كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب

ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني

پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن

بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام

امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير

يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

مثنوي معنوي - مولوي
 

|+| نوشته شده در 88/06/03 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش
 

 

                       احضار يك درويش گنابادي به اداره اطلاعات !؟!

 

                                                       احضار يك درويش گنابادي به  اداره اطلاعات !؟!

 

به گزارش خبرنگار سايت مجذوبان نور ؛ ساعت 30/9 صبح امروز دوشنبه 2 شهريورماه ، كلانتري بيدخت ، آقاي حسين مهدوي از دراويش سلسله نعمت اللهي گنابادي را به صورت تلفني جهت حضور در ستاد خبري اطلاعات گناباد احضار كرد .

بنابراين گزارش ؛ فردي كه خود را مأمور كلانتري معرفي مي نمود با منزل آقاي  مهدوي تماس گرفته و از وي دعوت به حضور در كلانتري مي كند كه پس از حضور اين درويش در كلانتري ، فرمانده انتظامي با ارعاب از وي مي خواهد تا خود را به ستاد خبري اطلاعات معرفي كند ولي هيچگونه پاسخي درباره دارابودن حكم مقام قضايي مطرح نمي كند .

اين گزارش در ادامه مي افزايد ؛ آقاي مهدوي به اصرار مسئولين كلانتري بيدخت، در ستاد خبري اطلاعات گناباد حاضر مي شود و مورد بازجويي و تفتيش عقيده  مأمورين امنيتي قرار مي گيرد .

در روزهاي اخير اداره اطلاعات گناباد تعداد زيادي از دراويش را به صورت تلفني با تهديد و ارعاب احضار و بعضا   با رفتارهاي غيرمتعارف به صورت  غيرقانوني دستگير و به ستاد خبري منتقل  و پس از  بازجويي ، آنها را آزاد نموده است .

 

 


|+| نوشته شده در 88/06/02 | نوشته شده توسط خاک پای دراویش

آخرين مطالب ارسالي